سفارش تبلیغ
صبا ویژن
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
خداوند شراب نخوردن را برای نگهداری خرد واجب کرد [امام علی علیه السلام]

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

شنبه 98 مهر 20  5:53 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

داستان کوتاه,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه زیباداستان های زیبا و کوتاه

 

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.

 

آرایشگر گفت: من هرگز به خدا اعتقاد ندارم. مشتری پرسید: چرا اینگونه فکر می کنی؟ آرایشگر گفت: کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد. چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست؟


اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد.


بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریشهای ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد؟


آرایشگر گفت: چگونه چنین ادعائی می کنی، در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده‌ام؟
مشتری ادامه داد: آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد. آرایشگر گفت: نه من وجود دارم، چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟


مشتری گفت: و نکته همین جاست، خدا هم وجود دارد. دلیل وجود همه این مشکلها آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 98 مهر 18  5:57 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

داستان غم انگیز

 

دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.

 

دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.

اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.

 

عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند. 

آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.

 

هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی آغوش او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس بوسه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

 داستان غم انگیز زندگی

 

مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.

 

این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  کند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد. 

مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.

 

دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد. 

مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.

 

با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.

 

بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان دراز کشیده بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در آغوش گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.

 

عمه و عموی او بداخلاق ??و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به  زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.

 

در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.

 

با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.

 

یک روز غم انگیز ، او وقتی بازی می کرد به طور تصادفی به  گلدان مورد علاقه عموی خود  زد گلدان به زمین خورد و مانند رویاهای دختر به قطعات کوچک خرد شد.

او می دانست که پایان زندگیش فرا رسیده است. او می دانست عمویش بسیار عصبانی می شود. 

او به مدرسه خود دوید و دفتر خاطرات صورتی خود را روی میز معلم خود گذاشت. او نمی خواست هدیه گرانبهای برادرش پس از رفتن او دور ریخته شود. هنگامی که او به خانه خود بازگشت ، امیدوار بود که هنوز هم وقت دارد ، برای دیدن یک دقیقه دیگر ، از جهان . اما بسیار دیر بود عموی او قبلاً منتظر او بود. او یک چماق بزرگ در دست خود نگه داشت و یک درخشش شیطانی روی صورتش بود. او دخترک را به موهای خود گرفت و او را به داخل کشید.

 

در آنجا ، پشت درهای بسته ، دختر ضعیف را کتک زد تا اینکه سیاه و کبود شد. سپس ، او را مورد ضرب و شتم بیشتر قرار داد. او را کتک زد تا تقریباً همه استخوانهای او شکسته شد.

صورتش از خون پر شده بود و به سختی می توانست نفس بکشد. دخترک می دانست که زمانش فرا رسیده است. همین که دید که او بی هوش شده و در حال مردن است، دست از کتک زدن دخترک برداشت.

 

روز بعد ، او پیدا شد مرده ، روی زمین سرد ، پوشیده شده از خون خشک، معلم دفتر خاطرات صورتی کوچک دخترک را روی میز خود پیدا کرد. وقتی آن را باز کرد و آنچه را که در داخل بود خواند ، بلافاصله پلیس را خبر کرد.

 

عموی وی به جرم قتل دستگیر شد و دفتر خاطرات صورتی به عنوان شاهد در جلسه دادگاه ارائه شد. هیئت منصفه ای از دوازده زن و مرد صادق ، وی را مقصر دانستند. قاضی او را به اعدام محکوم کرد.  

او به دار آویخته شد. جنازه دخترک در قبری در ، کنار پدر و مادر و برادرش دفن شد.

 

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 98 مهر 16  3:53 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

سرگرمی,سایت سرگرمی

داستان کوتاه

 

 چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 98 مهر 16  3:22 عصر

حکایت آهو و موش و عقاب

 

حکایت سعدی,حکایات جالب از سعدی,حکایت آهو و موش و عقابحکایات آموزنده و خواندنی

 

 آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد.


در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده و هر چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد کند.


بعد از مدتی سعی و تقلاّ وقتی آهو دید دست و پا زدن فایده ای ندارد ناچار به این سو و آن سو نگاه کرد تا شاید کسی را ببیند و از او کمک بخواهد.


پس آهو اطراف را خوب نگریست و چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون می‌آمد، پس فریاد کشید و موش را صدا کرد و گفت: ای موش عزیز، می‌توانم که میان ما دوستی و الفتی نیست و من بر گردن تو حقی ندارم و مرا از تو طلبی نیست، اما من در تو نیکی و خوبی می‌بینم و از تو عاجزانه درخواست می‌کنم که برای رضای خدا بیایی و این دام را با دندانهای تیزت ببری و مرا از این دام بلا آزاد کنی تا هم تو ثوابی ببری و هم من از این اسارت آزاد شوم.

 

من هم در عوض قول می‌دهم و قسم یاد می‌کنم که بعد از خلاصی از این دام تا آخر عمر برای تو خدمت کنم و تا ابد ترا اطاعت می‌نمایم، تو نیز مقام بلندی خواهی یافت و در آخرت هم جزو نیکوکاران خواهی بود.


پس علاوه بر اجر و مزد دنیا، در آخرت هم از این کار خیرت، بهره مندی می‌شوی. از قضا موش داستان که بسیار پست و نامرد بود و رفتار بسیار حقیر داشت گفت سر نشکسته را پیش پزشک نمی‌برند، من به کوچکی و حقارت خود و به جسارت و بی باکی صیاد کاملاً آگاهم و می‌دانم اگر صیاد بر این کار من که تو می‌گویی آگاهی یابد خانه مرا ویران می‌کند. و من بر طبق این حرف که می‌گوید، عده ای خانه‌های خود را به دست خویش خراب می‌کنند و آنها از زیانکارانند، نمی‌توانم این کار را برای تو انجام دهم.


تو نیز به همین دلایل که گفتم: نباید از من انتظار داشته باشی که به تو کمک کنم. پس از آنجا گریخت و آهو را در دام تنها گذ اشت و آهو هم چنان تنها و بی کس داخل آن دام دست و پا می‌زد و کسی او را کمک نمی‌کرد.


موش از آنجا رفت و به سمت لانه اش در حرکت بود و هنوز چند قدمی نمانده بود تا به لانه اش برسد که عقابی از آسمان آمد و به طرف او حمله ور شد و موش را در پنجه های قوی خود گرفت و پرواز کنان به سمت آشیانه خود حرکت کرد. بعد از آن، صیاد به آنجا آمد و آهویی را در دام دید که بسیار زیبا و قشنگ بود پس صیاد با خود گفت: بهتر است این آهو را به بازار ببرم و بفروشم.


بعد آهو را به دوش افکند و به سمت بازار رفت تا او را بفروشد در بازار یک فرد نیکوکار چشمش به آن آهو افتاد و او که از نیک مردان آن شهر بود با خود گفت: هر که بی گناهی را از کشتن برهاند، هرگز بی گناه کشته نمی‌شود.


آن مرد با این فکر رفت و آن آهوی زیبا را باپرداخت چند دینار از آن صیاد خریداری کرد و سپس او را به جنگل برد و آزاد کرد.


پس آن موش به سزای عمل خود که کمک نکردن به کسی که در بند گرفتار است و به کمک او احتیاج دارد رسید و آهوی بی گناه نیز نجات یافت.


بدین ترتیب حق به حق دار رسید و به باید بدانید که هیچ شخصی از مکافات عمل و بی اعتنا بودن به همه چیز،در امان نیست.

 

منبع: ganjoor.net

مرزبان نامه

بازنویسی: مهرداد آهو


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

مجموعه: دنیای ضرب المثل



داستان ضرب المثل ها, ریشه ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل

 

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل به هزار و یک دلیل به افرادی گفته می‌شود که از فاجعه کار مطلع نیستند اما اصرار به گفتن آن دارند.

 

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل:

در روزگار قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت چند است. ماه رمضان که می شد، نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم می شد. به همین دلیل، ماه رمضان که می شد، توپ در می کردند. یعنی وقتی که اذان می رسید ، صدای توپ بلند می شد.

 

معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر، گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک کنند. گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند. اما صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردم می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند.

 

معروف است که در دوره ناصرالدین شاه قاجار شبی از شب‌های ماه رمضان توپچی از شلیک توپ سحر خودداری کرد.مردم پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همه منتظر بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند. اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در کند.

 

مردم همان طور که مشغول خوردن سحر بودند، یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید.

سر و صدای مردم بلند شد:

- این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟

جمعیت زیادی جلو فرمانداری جمع شده بودند. 

امیر توپخانه توپچی خطاکار را در برابر مردم احضار کرد و با خشم از او پرسید: چرا توپ در نکردی؟
توپچی با خونسردی پاسخ داد: قربان به هزار و یک دلیل! اول این که باروت نداشتیم.
امیر توپخانه فوری حرفش را قطع کرد و گفت: همین یک دلیل کافی است و هزارتای دیگر برای خودت باشد.

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

دوشنبه 98 مهر 8  4:36 عصر

شمع امید

 

داستانک,داستاهای جالب

داستانهای جالب

 

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می‌سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آن‌ها به گوش می‌رسید:


شمع اول گفت:


«من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی‌تواند شعله‌ی مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودی می‌میرم ...»


سپس شعله‌ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.


شمع دوم گفت:


«من ایمان هستم. برای بیشتر آدم‌ها دیگر در زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم ...»


سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.


شمع سوم با ناراحتی گفت:


«من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان‌ها من را در حاشیه‌ی زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند. آن‌ها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیک‌ترین کسان خود عشق بورزند ...»


طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.


ناگهان ...


کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.


«چرا شما خاموش شده‌اید، شما قاعدتاً باید تا آخر روشن بمانید.»


سپس شروع به گریه کرد.


آن‌گاه شمع چهارم گفت:


«نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم. مـن امـــید هستم!


با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه‌ی شمع ها را روشن کرد.

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

یکشنبه 98 مهر 7  6:29 عصر

داستان نماز جماعت و دغدغه شیطان

 

داستان های زیبا,داستان نماز و شیطان,حکایت های خواندنیداستان های آموزنده
 

نماز مرد و شیطان:
روزی روزگاری بود...
مردی بود که همیشه برای خواندن نماز به مسجد می رفت.
شبی آماده شد و لباس آراسته پوشید و راهی مسجد شد.
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود.
و چون زمین خیس بود مرد در بین راه به زمین خورد و تمام لباس هایش کثیف و گلی شد.
پس به خانه برگشت و لباس هایش را عوض کرد و دوباره به راه افتاد.
اما چند قدم بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و دوباره زمین خورد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد.
این بار مردی را دید که فانوسی به دست گرفته بود و خواستار آن بود که مرد را تا مسجد همراهی کند.
آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول او وارد مسجد شود اما آن شخص امتناع می کرد و وارد نمی شد.
مرد از او پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن شخص در پاسخ گفت: دلیل آن است که من شیطانم.
مرد کمی ترسید و گفت: اگر تو شیطانی ، پس چرا مرا تا در مسجد همراهی کردی؟
شیطان گفت: بار اولی که به مسجد می آمدی من باعث شدم که زمین بخوری.
و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی، خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من هم دوباره کاری کردم که به زمین بخوری اما چون قصد کردی که باز به مسجد بروی، خداوند گناهان پدر و مادرت را نیز آمرزید و من ترسیدم که اگر باز باعث شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی، خداوند گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد.


این بود که گفتم تو را تا در مسجد همراهی کنم تا به سلامت به مسجد برسی.

 

****داستان های خواندنی****

 

نماز صبح معاویه و شیطان

معاویه همه روزه از برای نماز جماعت صبح بیدار میشد. هیچ روزی نماز جماعت صبح او فوت نشده است!

تا اینکه روزی شیطان را در خواب دید و به او از سعادت خویش تذکر داد که من جمله آن است که هنوز نماز صبح من به جماعت فوت نشده است.

شیطان گفت: من از تو مراقبت میکنم و نمیگذارم در خواب بمانی. معاویه گفت: تو باید مردم را از سعادت باز داری نه آنکه موجبات سعادت آنها را فراهم نمایی و آنها را برای نماز صبح بیدار کنی.

شیطان گفت: من حساب کرده ام در هر مرتبه ای که تو بر مردم امامت نمایی هزاران نماز مردم را باطل می نمایی و آنها را جهنمی می کنی. پس چطور راضی شوم که بگذارم چنین وسیله عصیانی بر چیده شود و تو در خواب بمانی که مردم فرادا نماز بخوانند و بعضی از نمازهای آنها صحیح واقع شود و به ثواب کامل نماز صبح نایل گردند!

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 98 مهر 2  5:49 عصر

کنترل خشم

 

,داستانهای کوتاه

حکایت آموزنده

 

یکی از پسران هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) در حالی که بسیار خشمگین بود نزد پدر آمد و گفت: (فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.)

هارون، بزرگان دولت را احضار کرد و به آنها گفت: (جزای چنین شخصی که فحش ناموسی داده است چیست؟)

یکی گفت: جزایش، اعدام است. دیگری گفت: جزایش بریدن زبانش است. سومی گفت: جزایش مصادره اموال او به عنوان تاوان است. چهارمی گفت: جزایش تبعید است. هارون به پسرش رو کرد و گفت: ای پسر! بزرگواری آن است که او را عفو کنی و اگر نمی توانی، تو نیز مادر او را دشنام بده، ولی نه آنقدر که انتقام از حد بگذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و ادعا از جانب او:


نه مرد است آن به نزدیک خردمند        که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی محقیق        که چون خشم آیدش باطل نگوید


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

داستان کوتاه,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه جالبداستان کوتاه و آموزنده

 

خداوند از انسان چه می خواهد
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند!


استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.


استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم.
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگرد گفت: خوب راستش نه...! نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!


استاد گفت: حال اگر این مرغ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر، خواهند بود!


استاد گفت: پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی، تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری.
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

یکشنبه 98 شهریور 31  5:52 عصر

داستان تکان دهنده/ تصادف ماشین

 

داستان جالب, داستان های آموزنده

 داستان غمگین و تکان دهنده

 

داستان تصادف ماشین :

تصادف اتومبیل داستانی وحشتناک و غم انگیز در مورد دختر جوانی است که از خانه اش دزدکی بیرون می رود و بر خلاف میل والدینش به مهمانی می رود.

 

دختر جوانی بود که با والدین خود مشاجره داشت. او می خواست با دوستانش به مهمانی برود اما پدر و مادرش که از او بسیار محافظت می کردند اجازه نمی دادند که او برود. این دختر به اتاق خواب خود دوید و در را پشت سر خود کوبید.

 

در آن شب ، او تصمیم گرفت از خانه بیرون بیاید و بدون اطلاع والدینش به مهمانی برود. دختر لباس پوشید و سپس پنجره اتاق خواب خود را باز کرد و به سرعت به سمت خانه دوستش رفت. در مهمانی ، دختر با پسری ملاقات کرد که چند سال از او بزرگتر بود. آنها مدتی صحبت کردند و دختر مرد را بسیار جذاب دید. او باعث خنده و خوشحالی او می شد. پسر که به شدت مشروب می خورد و بعد از چند ساعت از او سؤال کرد که آیا دوست دارد با او به مهمانی دیگری در همان نزدیکی برود. او با خوشحالی پذیرفت.

 

همانطور که آنها از میهمانی خارج شده و به سمت اتومبیل می رفتند، پسر تلوتلو میخورد. دختر متوجه شد که او بسیار مست است و مدتی به فکر فرو رفت که آیا سوار اتومبیل پسر شود یا نه . با این حال ، هنگامی که او سعی کرد تا در مورد فکرش چیزی به پسر بگوید ، او فقط خندید و به او گفت که اینقدر احمق نیست.

 

پسر با سرعت در بزرگراه حرکت می کردند، به نظر نمی رسید او به جاده توجه زیادی می کند و رانندگی او بی پروا بود. دختر از او خواست که آرامتر رانندگی کند ، اما او را نادیده گرفت.

 

ناگهان ، چشمش به چراغهای اتومبیلی که از روبرو می آمد افتاد. آن مرد از خودروهای دیگر سبقت گرفته بود و در باند روبرو رفته بود و دیگر فرصتی برایشان نمانده بود.

وقتی دختر از خواب بیدار شد ، خودش را در تخت بیمارستان دید. او درد شدیدی داشت و نمی توانست دست و پایش را حرکت دهد. پرستار به او گفت که در تصادف سرش ضربه شدیدی خورده. دختر سؤال کرد که آیا آن مرد که در حال رانندگی ماشین بود ، آسیب جدی یافت یا نه. پرستار به او گفت که بر اثر اصابت کشته شده است. وقتی دختر از سرنشینان ماشین دیگر سؤال کرد ، پرستار گفت که آنها نیز در این سانحه فوت کرده اند.

 

دختر جوان شروع به گریه کرد.او از درد به خودش می پیچید و روحش از گناه پر بود. او می دانست که مرگ نزدیک است. با التماس از پرستار خواهش کرد که به والدین خود پیام دهد.

فقط به آنها بگویید که متاسفم.من از اینکه از آنها نافرمانی کردم متاسفم و به آنها می گویم که آنها را خیلی دوست دارم. آیا می توانم مطمئن شوم که پیام را به آنها می دهید؟ "

پرستار جواب نداد. او فقط سر خود را تکان داد و دست دختر را نگه داشت. در عرض چند دقیقه ، دختر مرد. دکتری که در همان نزدیکی بود ، آمد و از پرستار پرسید که چرا به آرزوی نهایی دختر پاسخ نداده است.

 

پرستار آهی کشید: "من نمی دانستم چه بگویم". "من نمی خواستم به او بگویم که دو نفر که در اتومبیل دیگر فوت کردند والدین او بودند. 

 

داستان جالب, داستان های آموزنده

داستانهای غم انگیز

 

داستان تکان دهنده/یک چشم 

یک چشم داستانی غم انگیز درباره پسری است که از وجود مادرش خجالت می کشد.

مادرم فقط یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می شد.مادرم یک فروشگاه کوچک در بازا رداشت. او سبزی های کمی را جمع می کرد و از این قبیل فروش داشت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می پخت . او چنین شرمساری بود.

 

یک روز در دوران دبستان بود که مادرم آمد و به من سلام کرد. خیلی خجالت کشیدم. چگونه او می تواند این کار را با من کند ؟! من او را نادیده گرفتم ، نگاهی نفرت انگیز به او انداختم و فرار کردم.

روز بعد در مدرسه یکی از همکلاسی های من گفت: "هه هه....، مادر تو فقط یک چشم دارد!"

 

می خواستم بمیرم . همچنین می خواستم مادرم فقط ناپدید شود. بنابراین من آن روز به او گفتم "تو فقط باعث خنده دیگران به من می شوی ،چرا نمیمیری؟

مادرم ساکت ماند. حتی متوقف نشدم که برای یک ثانیه درباره آنچه گفته بودم فکر کنم ، زیرا من پر از عصبانیت و  نفرت بودم. من از احساسات او غافل بودم. می خواستم از خانه اش بیرون بروم.

 

من کمی احساس بدی داشتم، اما در عین حال ، احساس خوبی داشتم که حرفهایی را که تمام این مدت می خواستم بگویم گفته ام. شاید به این دلیل باشد که مادرم مرا تنبیه نکرده بود ، اما فکر نمی کردم قلب او را شکسته باشم.

آن شب از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم. مادرم در آشپزخانه نشسته بود و ساکت گریه می کرد ، انگار می ترسید ممکن است مرا از خواب بیدار کند.

 

نگاهی بهش انداختم و بعد برگشتم. به خاطر چیزی که قبلاً به او گفته بودم ، چیزی در گوشه قلب من وجود داشت. با این وجود ، من از مادرم متنفر بودم که از یک چشمش گریه می کرد. بنابراین به خودم گفتم که بزرگ خواهم شد و موفق می شوم ، زیرا از مادر ، یک چشم و فقر متنفرم.

 

سپس ، سخت درس خواندم. من مادرم را رها کردم و به سئول رفتم و تحصیل کردم و در دانشگاه سئول قبول شدم. بعد ، ازدواج کردم من یک خانه از خودم خریداری کردم. بعد هم بچه دار شدم.. اکنون من به عنوان یک مرد موفق با خوشحالی زندگی می کنم. من اینجا را دوست دارم چون مکانی است که مادرم را به یاد من نمی آورد.

این خوشبختی بیشتر و بیشتر می شد ، تا وقتی کسی به طور غیر منتظره ای به دیدن من آمد.

وقتی درب جلو را باز کردم گفتم:"چی؟! این چه کسی است؟ "

این مادر من بود هنوز با یک چشم. احساس می کرد که تمام دنیا روی سرم خراب شده ،دختر کوچک من نگاهی به مادرم انداخت و گریه کرد. او از چشم مادرم می ترسید.

به سمت مادرم برگشتم و از او سؤال کردم ، "کی هستی؟ من شما را نمی شناسم !!! "

"چطور جرات می کنی به خانه من بیایید و دختر مرا بترسانید؟" من با صدای بلند داد زدم "همین حالا از اینجا برو"

 

مادرم بی سر و صدا جواب داد ، "اوه، خیلی متاسفم. من باید آدرس را اشتباهی آمده باشم.

برگشت و رفت. من تماشا می کردم که او به آرامی راهی خیابان شد و در گوشه ای ناپدید شد.

خدا را شکر کردم. او مرا نشناخت. کاملاً خیالم راحت شد ، به خودم گفتم که تا آخر عمر قصد ندارم به این موضوع فکر کنم.

 

سالها بعد ،روزی نامه ای دریافت کردم. این به من اطلاع می داد که کلاس من در حال برگزاری مجدد مدرسه است. من می خواستم همه دوستان قدیمی ام را ببینم ، بنابراین تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. پس از پایان مجدد مراسم ، تصمیم گرفتم به خانه ای که در آن بزرگ شده بودم ، فقط از کنجکاوی ، به خانه ای که در آن بزرگ شده بودم ، نگاهی بیندازم. 

 

وقتی به آنجا رسیدم ، خانه خالی بود و در حال خراب شدن بود. همسایگان گفتند مادرم چند سال قبل درگذشت. من کمی اشک ریختم. 

سپس ، آنها یک پاکت مهر و موم شده به من دادند. آنها گفتند که مادرم از ما خواسته بود که این را به شما بدهیم. آن را باز کردم و یادداشت درون آن را خواندم.

"پسرم ، فکر می کنم اکنون زندگی من به اندازه کافی طولانی بوده است. من دیگر سعی نخواهم کرد که  تو را در سئول ملاقات کنم ،اما خیلی خوشحال شدم که یکبار دیگر صورتت را دیدم. دلم برات خیلی تنگ شده. برام یه دنیا می ارزی. من همیشه پسرم به تو افتخار کرده ام.

 

متاسفم که فقط یک چشم دارم ، و این که من در تمام زندگی تو باعث شرمساری بوده ام. می دانی، وقتی خیلی کوچک بودی، تصادف کردی و چشم خود را از دست دادی . من به عنوان یک مادر ،نمی توانستم تحمل کنم تا شما را تنها با یک چشم ببینم ، بنابراین چشم خود را به تو دادم. من هرگز از تصمیم خود پشیمان نشدم. چگونه می توانستم؟ وقتی کسی را دوست دارید ، خوشبختی آن بسیار مهمتر از خود شما است ... "

در نامه بیشتر نوشته بود ، اما من خواندن را ادامه ندادم. برگه کاغذ از دستان من افتاد و من به زانو افتادم و مثل یک بچه کوچک گریه کردم...

 

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته

 


 
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
جمعه 100 فروردین 27
امروز:   901 بازدید
دیروز:   1262  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
الهه ناز
دلسوز و مهربان نسبت به همه بنده های خدا هستم و سعی میکنم به همه کمک کنم. لطف کنید وبلاگ را فقط با اکسپلورر مشاهده فرمایید چون اینطوری دیگه بهم ریخته نخواهد شد...
لوگوی خودم
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
اوقات شرعی
لینک دوستان
به سوی فردا
نظرمن
اگه باحالی بیاتو
خورشید تابنده عشق
لحظه های آبی
Smile of dream
عصر پادشاهان
● بندیر ●
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

سلام
دیار عاشقان
آخرالزمان و منتظران ظهور
ن والقلم ومایسطرون
سرباز ولایت
لنگه کفش
Different.fdan
د نـیـــای جـــوانـی
عاشق آسمونی
مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
هستی همیشگی
منتظر ظهور
EMOZIONANTE
دانلود آهنگ جدید
سکوت ابدی
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
SIAH POOSH
بخور زار
بلوچستان
فرزانگان امیدوار
بامبو
***جزین***
رز یخ زده
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
معرفی سایت ها و بهترین های اینترنت
مدرسه ای شاد
محفل آشنایان((IMAN))
عاشقان
آخرین روز دنیا
هیس
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
اتاق دلتنگی
مهر بر لب زده
ادبیات و فرهنگ
MATIN 3DA
ارتش دلاور
عشاق((عکس.مطلب.شعرو...))
PARANDEYE 3 PA
PARANDEYE 3 PA
فانوسهای خاموش
همنشین
کانون فرهنگی شهدا
ساده دل تنها
یا د د اشت ها ی شخصی خو د م .
سایت مشاوره بهترین تمبرهای جهان دکترسخنی
شهرستان بجنورد
وبلاگ آموزش آرایشگری
کلکسیون تمبرخانواده شهید محمدسخنی وجمیله رمضان
اسیرعشق
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
سایت طنز و کاریکاتور دکتررحمت سخنی
شب و تنهایی عشق
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
عصر پاییزی
به خوبی فکر کن
آقاشیر
دانلود بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل
.دوازدهمین سوارسرنوشت
کامپیوتر+ اینترنت+ ...
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
روانشناسی آیناز
کـــــلام نـــو
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
آوای قلبها...
طب ورزشی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
دوربین مدار بسته
سفیر دوستی
سایت گوناگون دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
آسمان آبی من
تنهایی......!!!!!!
خبر روز
کربلا
رویش
یادداشتها و برداشتها
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
آموزش شنا
معیار عدل
کارشناس مدیریت بازرگانی: مهران حداد
سکوتی پرازصدا
xXx رنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
.: شهر عشق :.
تک درخت
پیامنمای جامع
پرنسس زیبایی
بوی سیب BOUYE SIB
نکته های زندگی
معرفی روستای قزل احمد
ما تا آخرایستاده ایم
روستای چشام
سایت روستای چشام
عکس سرا + جام جهانی 2010
عکس های عاشقانه
بنده ی ناچیز خدا
رفقا
اس ام اس های عاشقانه
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
پتی آباد سینمای ایران
PARSTIN ... MUSIC
سلام آقاجان
منطقه آزاد
❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
علی پیشتاز
هگمتانه
گیاهان دارویی
محمدمبین احسانی نیا
ستاره سهیل
اندیشه های من
ღღتنهاییღღ
تنهایی
شــــــهدای روستای مـــکـــی کوهسرخ
درهم
*bad boy*
آیینه های ناگهان
عاشقتم
یاد نیما
واقعه
چوک بندر
مشاوره - روانشناسی
عشق آباد شهرمن
بچه های خدایی
گل رازقی
شبستان
دل شکســــته
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
اسطوره عشق مادر
نور
Dark Future
**عاشقانه ها**
الهگان
سلامتی و فرج امام زمان صلوات
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
توشه آخرت
Manna
دریایی از غم
ارواحنا فداک یا زینب
علمدار بصیر
عشق الهی: نگاه به دین با ...
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل

اواز قطره
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
پیمان دانلود
بچّه شهید (به یاد شهدا)
یه دختره تنها
ورزشهای رزمی
سرباز حریم ولایت
جک ، اس ام اس و عکس
سماموس
حکیم دزفولی
خنده بازار
گل همیشه نازم
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
گل خشک
راه فضیلت
نامه ای در راه عشق
نت سرای الماس
دل پر خاطره
مردود
ست سارافون ودامن شلواری نیلوف
دهکده کوچک ما
گروه اینترنتی جرقه داتکو
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
فقط خدا
COMPUTER ENGINEERING &
شاه تور
اسرا
غزلیات محسن نصیری(هامون)
پاتوق دخترها
اس ام اس جدید
موعود
آتیه سازان اهواز
نور غدیر
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
این نیز بگذرد ...
گالری رنگارنگ
خداجون دوستت دارم
کان ذن ریو کاراته دو ایلخچی
کلاس من
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کیمیا
طوبای محبت
نوری چایی_بیجار
* روان شناسی ** ** psychology *
دوستانه
xXx عکسدونی xXx
شخصی
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
کتابهای رایگان برای همه
مهربانی
نقاشی های الیکا یحیایی
اصولی رایانه
سید خراسانی
زمزمه تنها
« عــــــفـــــــاف و حـــــجــــــاب »
سوادکوهی ریکا
سکوت(فریاد)
نوستالوژی دل ....
عاشقانه ها
mohammad
حرفهای شیرین
عرفان وادب
خیارج سرای من است
حرفهای آسمانی
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
احسان ابراهیم پور
بهنام دانلود
مجموعه مقالات رایانه MOGHALAT COMPUTER
عاشقانه ها
باشگاه پرواز
سکوت پرسروصدا
بدنسازی و هیکل
khoshbakhti
فرهنگی
Morteza Qasemi:Violinist
تنها

راه انداز و برنامه نویس پی ال سی+تازه های فناوری اطلاعات
چشم انتظار
درگز دیار آشنا
عشق بزرگ ترین دروغ دنیاست
دل شکسته
پیامک 590
خط بارون
خط بارون
خط بارون
نبض شاه تور
فرزند روح الله
اخبار دنیای عشق
تجربه های مربی کوچک
صل الله علی الباکین علی الحسین
Sense Of Tune
ghamzade
یٰا عِمٰادَ مَنْ لا عِمٰادَ لَهْ
متالورژی_دانلود فایل برای دانشجویان متالورژی (rikhtegari.com)
رویایی زندگی کردن...
اسماء الحسنی
خوش مرام
تینا
ستاره سهیل
جلسه قرآن وعترت کاشان
قافله شهدا
♥ღردپای عشق♥ღ
در پناه آسمون
انتظار نور
برو بچه های ارزشی
Chamran University Accounting Association
پاتوق سرا
عشق سرخ
مقاله های تربیتی
یاس من
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
فقط خدا
دوزخیان زمین
گل یا پوچ ؟
داستان یک روز
vagte raftan
ناکام دات کام
آزاد اندیشان
گنجینه
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
حفاظ
محمد شادانی
مناجات با عشق
فهادانــ
دانشجو
بیاببین چیه ؟
از یک انسان
غم
زازران
مریم بانو
mahoor
مرجع اس ام اسSMS
قرمز ها
جالب انگیزناک
فقط من برای تو
یادداشتهای روزانه رضا سروری
سیاه و سفید
داود ملکزاده خاصلویی
دوباره سبز می شویم...
شش گوشه
ریاضیات
نوجوونی از خودتون
عکس
امپراتوری هخامنشیان
ME&YOU
*مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)*
آوای آشنا
آرشیو
آرشیو مطالب کتاب جمله های طلایی و مطالب گوناگون[58] . جمله های طلایی[17] . ازدواج[8] . آرامش[4] . تصاویر[4] . خانواده سبز[4] . زندگی[4] . عشق[3] . خوشبختی[3] . رومانتیک[3] . سلامتی[3] . تصویر[3] . زن[3] . میلاد[3] . گناه[2] . مادر[2] . گزیده مجله خانواده سبز[2] . کشمیر[2] . قرآن[2] . عیدنوروز[2] . فریدون مشیری[2] . قانون جذب[2] . مناظره[2] . یادگاری دوستان[2] . کبد چرب[2] . نعمت[2] . جملات الهام بخش و زیبا برای زندگی[2] . خدا هست[2] . تکالیف[2] . تکنولوژی فکر[2] . حسین[2] . دختر[2] . دوستت دارم[2] . دوستی[2] . داستان[2] . زیبایی[2] . علی(ع)[2] . شب قدر[2] . صلوات[2] . صوفی و خرش[2] . اسلام[2] . ارتباط[2] . اس ام اس[2] . پیامبر[2] . اعمال[2] . اعمال شب لیله الرغائب . اعمال هنگام خواب . افتخار به زن بودن . افرادی که چشمشان کمتر از یک نمره ضعیف است، لیزیک نکنند . افسانه زن . افکاردیگران . اقدام عجیب . اگر خستگی و کسالت رهایتان نمی‌کند ! . اگر دعایتان مستجاب شد مواظب سه حالت باشید . اگر نمیتوانی . الحمد لله . الله الله و استجابت دعا . الهی قمشه ای . اما... . امام باقر . امام جعفرصادق . امام رضا (ع) . امام رضا علیه السلام و حفظ آبروی شیعه خراسانی . امام زمان . امام صادق . امام کاظم . امام هادی . امشب لیلةالرغائب . امنیت . امید . امید به زندگی به 150 سال می‌رسد . امیدوار کننده ترین آیه در قرآن . امیدواری . انتخاب نوع حجاب . اندیشه ها . انسان . انسانهای سبز . انگشتر بهشتى . انواع سوشی با طراحی های دیدنی و زیبا . انواع مختلف کفش . اولین ژیانی که تولید شد/عکس . اولین و آخرین سفر انسان به ماه . ای جوووونم . ایدز . ایده . ایده بزرگ . ایران برگر . ایران پرمصرف‌ترین مشتری سیگار تا 40 سال آینده . این 9 خرافه سلامت را باور نکنید! . این خوردنی‌ها شما را خسته‌ می‌کنند . این خوشمزه ها شما را پیر می‌کنند! . این ستارگان زن از شوهرانشان پولدارترند! . این ماده مغذی محافظ لثه است . این میان وعده مانع پرخوری می شود . این نانوایی نان ندارد . اینترنت با مغز ما چه می‌کند . بـآیَـ? . با 16 درخت با شکوه در گوشه و کنار جهان آشنا شوید . با اصول و کلیدهای فهم زبان بدن آشنا شویم! . با اظهار نیاز خود را ذلیل نکنید . با افراد عصبی چگونه برخورد کنیم . با این 12 انگیزه ازدواج نکنید! . با این لباس ها خوش اندام می شوید . با این نوشیدنی شیرین لاغر شوید . با بیل و کلنگ به جان تاریخ یزد افتادند . با تلاش . با خزان‌ زدگی پوستمان چه کنیم . با زبان بدن، مچ همه را بگیرید! . با فواید دارچین آشنا شویم . با مردان کوتاه قد ازدواج کنید! . بارهنگ . بازداشت یکی‌از عوامل تحریکات‌اخیر دراصفهان . بازیگر زن ایرانی از تغییر جنسیت و دنیای مردانه‌اش می‌گوید . باشگاه لاغر اندام های گوشی های موبایل! . بافتن موها . بانوی ایرانی، بهترین ورزشکار زن سال 2014 آسیا . باید و نبایدهای طراحی دکور فضای داخلی خانه . ببخش . بخشش . بخشش کنید، اما . بخور نخور‌های پاییزی از دید طب سنتی . بدون رژیم گرفتن لاغر شوید . برای نوجوان خود وقت بگذارید . برخی از آثار نماز شب . برداشتن موانع موفقیت . برکات‌ ماه‌ رمضان‌ . بسیار مهم و حیاتی . بلایی که سیگار بر چهره می‌‌آورد . به بهانه فیلم ملک سلیمان (ارتباط،دوستی و ...با اجنه مسایل دیگر) . به زن بودنتان افتخار کنید . بهترزندگی کردن . بهترزیستن . بهترین . بهترین خوراکی‌ها برای داشتن چشمانی زیبا . بهترین دعاى حاجت . بهترین راهنمای انتخاب و خرید لباس پاییزی . بهترین فبلت‌هایی که می‌توانید در پاییز خریداری کنید . بهترین و بدترین موادغذایی برای دیابتی‌ها . بهترین و جالب ترین سلفی های 2014 . بهترین کرم دور چشم، مناسب سنِ شما . بهترینها برای سال نو . بهره مندی از دنیا . بهروز یاسمی . بیست معجزه . بیش از 120 انسان منجمد در انتظار حیات دوباره‌اند! . بیماری که جان مرتضی پاشایی را گرفت جدی بگیرید . بیوگرافی ناصر گیتی‌جاه . پاداش کسی که آیة الکرسی را زیاد می خواند . پاسخ . پاسخ به سوالات . پای صحبت «نامزد مرتضی پاشایی» . پایان یا آغاز عاشق . پایه تخت . پایه های اخلاق . پردرآمدترین شغل ها برای زنان . پرسش . پروانه . پروردگار . پس از فوت همسرش! . پسر . پل . پلک بزنید . پند . پوکی استخوان . پیام . پیام ضروری . " دانش کم چیز خطرناکی است " . "حبس" در انتظار مزاحمان تلفنی 115 . "زمین در خوش ترین احوال" . «بهنام تشکر» پدربزرگ شد! . 10 اختراع برتر 2014 معرفی شد . 10 ترفند ساده برای سال اول ازدواج . 10 تفاوت عمده بین مغز زنان و مردان! . 10 چیزی که زن‌ها درمورد مردها تنفر دارند . 10 چیزی که هرگز نباید روی صورت تان قرار دهید . 10 درس زندگی . 10 دلیلی که باعث می‌شوند هرگز ثروتمند نشوید! . 10 راز تحریک متابولیسم بدن . 10 راز حل نشده در مورد انسان‌های اولیه . 10 راز نادیده گرفته شده از تاریخ . 10 روش برای اینکه در زندگی خوش شانس باشیم . 10 فایده معجزه‌ آسای زنجبیل . 10 فرمول ساده برای چکاپ شخصی . 10 مسکن طبیعی عالی برای دردهای قاعدگی . 100 دلاری . 12 آلوده‌کننده هوای داخل خانه . 13 عادت روزمره که باعث پیری میشود . 13 واقعیت چینی که شاید نشنیده باشید . 1387 . 14 باور غلط گوارشی . 14 نکته برای رسیدن به زندگی شادتر! . 15 واقعیت جالب در مورد هند که تا به حال نشنیده اید . 15 کاری که افراد برخوردار از اعتماد به نفس بالا انجام نمی‌دهند . 15روز . 16 اشتباهی که شما را کوتوله نشان می‌دهد! . 18 توصیه همسرانه برای آقایان . 20 دقیقه قبل از خواب قهوه بنوشید . 22 نکته تغذیه‌ای،نمره سلامت‌ . 25 نکته طلایی . 27 چیزی که در 27 سالگی باید یاد گرفت . 3 سال متوالی خشکسالی متوسط تا شدید در 8 استان . 30 . 30 بلایی که نباید سرخودتان بیاورید !!! . 30سال . 4 برابر شدن جمعیت سالمندی ایران . 40 آموزه مهم درباره همسرداری از زبان ائمه . 40 درصد از 200 نوع سرطان، قابل پیشگیری است . 40 نکته مهم اخلاقی در 40 جمله کوتاه و خواندنی . 40درس . 5 اشتباه در شستن صورت . 5 ترفند برای کار کمتر و موفقیت بیشتر در زندگی . 5 نکته حیاتی برای پیاده روی در تابستان . 50 . 6 چای گیاهی که سالم تان می کنند . 6 راهکار برای فرار از استرس های کاری . 6 فایده . 7 پیشنهاد غذایی مهم پزشکان برای سلامت و زندگی شاد خانم ها . 7 دلیل کاهش تمایل زنان به بچه‌دار شدن . 7 غذای ساده برای 7 موقعیت حساس . 79 درصد روزهای امسال پاک و سالم بودند . 7سین . 8 جاذبه طبیعت گردی ایران . 8 غذای سمی . 8 ماده خوراکی برای کم کردن اشتها . 8 نکته مهم . 9 توصیه‌ مفید صبحانه‌ ای! . 9 عادتی که ثروتمندان در زندگی دارند . 9 یار سلامتی بدن به شرط اعتدال . Art . Beautiful letter . Best Photograph . change me . Frying eggs made easy . Kashmir . Nice Garden . RED X RED . sms-اس ام اس . snake man . Surgery of a snake . Taronga Zoo . wow!!! . آبان ماه . آبان، ماه کم آبی تهرانی ها . آتش چهارشنبه . آثار روابط جنسی از منظر قرآن . آخر الزمان . آخرین آمار ازدواج و طلاق در کشور . آخرین آمار بیکاری در کشور . آخرین حرف تو چیست؟ . آدم برفی . آرام شدن . پیامبر اکرم . پیامبر اکرم(ص) . پیامبر اکرم(ص) نمونه کامل اخلاق . پیامبراکرم . پیامبران . پیرزن و مرد گوژپشت . پیشگیری از بارداری در ابتدای ازدواج . پیشگیری از سرطان . پیشنهاد هیجان‌انگیز برای موهای شما . پیوندهای روزانه . تئوری پنجره شکسته . تاثیر رنگ های شاد بر خلاقیت انسان ها . تاثیر قرمزوآبی . تاثیر میوه‌های بنفش و آبی در تقویت حافظه . تاثیر والدین در اخلاق . تاریخچه هفت سین . تاریخچه ولنتاین . تبدیل برج آب قدیمی به یک خانه مدرن . تبریک . تجلیل از پدر تعلیم وتربیت ایران در روز جهانی کودک . تخریب 2 طبقه پاساژ علاءالدین... . تدابیر مردان در همسرداری . تدبیر درست . ترافیک پرحجم در جاده های کشور . ترایفـل کاسـه ای رنگی . ترفندهای ساده برای زندگی . ترفندهای یک کدبانوی کامل . ترول . ترک کف پا را جدی بگیرید . تزریق انسولین، باعث ایجاد سرطان خون می‌شود . تزیین تخم مرغ . تست . تستهایی جالب برای تشخیص طلای اصل از طلای تقلبی . تشخیص آلزایمر از طریق راه رفتن . تشخیص آلزایمر با تست بویایی ! . آزاردهنده‌ترین مشکلات اندروید جدید . آسون ترین کار و سخت ترین کار . آشنایی با علائم، راه‌های تشخیص و مقابله با ویروس‌ کرونا . آشنایی با علایم و نشانه بیماری ها در چهره . آشنایی با معماران چیره دست دنیای جانوران . آشنایی با ویتامین D و بیماری های کمبود ویتامین D . آفرینش زن . آلودگی در آب تهران نداریم . آمادگی ازدواج . آموزش درست کردن بهترین سیب‌ زمینی سرخ کرده‌ دنیا . آموزش نماز . آموزش کمک‌های اولیه به مصدومین اسید پاشی . آموزنده . آموزه های طنز و جالب عمه کتی .
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com