سفارش تبلیغ
صبا ویژن
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
نیک بخت نشود آن که برادرانش شوربخت اند . [امام علی علیه السلام]

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

یکشنبه 98 آبان 19  5:17 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

جایزه نوبل,جایزه نوبل نوبل
داستان کوتاه «خبر مرگ نوبل»

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد!

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 98 آبان 16  5:19 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

داستان کوتاه,داستان کوتاه صندلی,داستان کوتاه آموزندهداستان کوتاه و خواندنی

 

 داستان کوتاه کلاس فلسفه
یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!»
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!»


دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.


روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: «کدوم صندلی؟»

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

دوشنبه 98 آبان 6  5:42 عصر

داستان پند آموز آهنگر

 

داستان آهنگر,داستان کوتاه آهنگر,داستان پند آموز

داستان کوتاه و آموزنده

 

داستان آهنگر فلج
مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود. دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند.


شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت: «روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد.

 

فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند.»


شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت: «خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟»
اینبار آهنگر بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت: «حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم!» و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود.


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

5 داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

 

داستان انگلیسی, داستان انگلیسی با ترجمه

داستان کوتاه انگلیسی

 

cowboy

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolenHe went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. “Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? ” he yelled with surprising forcefulness. No one answered. “Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I done in Texas! And I don’t like to have to do what I done in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go… what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home

 

گاوچران

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد . بدبختانه ، کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند . وقتی او (گاوچران ) نوشیدنی‌اش را تمام کرد ، متوجه شد که اسبش دزدیده شده استاو به کافه برگشت ، و ماهرانه اسلحه‌ اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد . او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد : « کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟! » کسی پاسخی نداد . « بسیار خوب ، من یک آب جو دیگه میخورم ، و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اسبم برنگردد ، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم ! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم! » بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن . آن مرد ، بر طبق حرفش ، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت ، و اسبش به سرجایش برگشته بود . اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت . کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید : هی رفیق قبل از اینکه بری بگو ، در تگزاس چه اتفاقی افتاد ؟ گاوچران برگشت و گفت : مجبور شدم پیاده برم خونه.

 

داستان انگلیسی, داستان انگلیسی با ترجمه

 داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

 

The lump of gold

Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.

He was scared that someone would steal it.

He pretended to be poor and wore dirty old clothes.

People laughed at him, but he didn’t care.

He only cared about his money.

One day, he bought a big lump of gold.

He hid it in a hole by a tree.

Every night, he went to the hole to look at his treasure.

He sat and he looked.

‘No one will ever find my gold!’ he said.

But one night, a thief saw Paul looking at his gold.

And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran 

away!

The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.

It had disappeared!

Paul cried and cried!

He cried so loud that a wise old man heard him.

He came to help.

Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.

‘Don’t worry,’ he said.

‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’

‘What?’ said Paul.

‘Why?’

‘What did you do with your lump of gold?’

‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.

‘Exactly,’ said the wise old man.

‘You can do exactly the same with a stone.’

Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I 

don’t need a lump of gold to be happy!’

 

تکه ی طلا

پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.

او می ترسید که کسی آن را بدزدد.

وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.

مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.

او فقط به پولهایش اهمیت می داد.

روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.

آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.

هر شب کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.

می نشست و نگاه می کرد.

می گفت: «هیچکس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!»

اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.

و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!

روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.

ناپدید شده بود!

پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!

صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.

او برای کمک آمد.

پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.

او گفت: «نگران نباش.»

«سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بذار.»

پاول گفت: «چی؟»

«چرا؟»

«با تیکه طلات چیکار می کردی؟»

پاول گفت: «هر روز میشستم و نیگاش می کردم.»

پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».

«می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.»

پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم که!»

 

داستان انگلیسی, داستان انگلیسی با ترجمه

داستان انگلیسی

 

Mr. robinson never Went to a dentist

Mr. robinson never Went to a dentist, because he Was afraid.

but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist.

The dentist did a lot of work in his mouth for a long time.

On the last day Mir Robinson Said to him: “How much is all this Work going to cost?”

The dentist said,: “Twenty-five pounds,”

but he did not ask him for the money.

After a month Mir Robinson phoned the dentist and said: “You haven’t asked me for any money for 

your Work last month.”

“Oh,” the dentist answered, “I never ask a gentleman for money.”

“Then how do you live?”Mr Robinson asked.

“Most gentlemen pay me quickly,” the dentist said, “but Some don’t.

I wait for my money for two months, and then I say, “That man isn’t a gentleman,” and then I ask 

him for my money”

 

آقای رابینسون به دلیل ترس، تا به حال پیش دندان پزشک نرفته بود.

اما روزی دندانش به شدت درد گرفت و او پیش یک دندان پزشک رفت.

برای مدت زیادی دندان پزشک روی دندانش کار کرد.

روز آخر، آقای رابینسون به دندان پزشک گفت: “دستمزد تمامی این کارهای شما چقدر است؟”

دندان پزشک گفت: “25 پوند می شود.”

اما او از آقای رابینسون تقاضای پول نکرد.

یک ماه بعد، آقای رابینسون با دندان پزشک تماس گرفت و گفت: “شما دستمزد ماه گذشته ی خود را نگرفته اید.”

دندان پزشک پاسخ داد: “آه، من هرگز از انسانهای نجیب دستمزد نمی گیرم.”

آقای رابینسون پرسید: “پس چطور زندگی خود را اداره می کنید؟”

دندان پزشک گفت: “بیشتر انسانهای شریف پول من را به سرعت پرداخت می کنند، اما برخی نه.

من دو ماه برای دریافت پولم صبر می کنم و بعد از آن می گویم: “آن مرد نجیب نیست و از او درخواست پول می کنم.”

 

داستان انگلیسی, داستان انگلیسی با ترجمه

داستان انگلیسی با ترجمه

 

 Harry"s Feet

One of Harry’s feet was bigger than the other. “I can never find boots and shoes for my feet,” 

he said to his friend Dick.

“Why don’t you go to a shoemaker?” Dick said. “A good one can make you the right shoes.”

“I’ve never been to a shoemaker,” Harry said. “Aren’t they very expensive?”

“No,” Dick said, “some of them aren’t. There’s a good one in our village, and he’s quite cheap. 

Here’s his address.” He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.

Harry went to the shoemaker in Dick’s village a few days later, and the shoemaker made him some 

shoes.

Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker 

angrily, “You’re a silly man! I said, “Make one shoe bigger than the other,” but you’ve made one 

smaller than the other!”

 

پاهای هری

یکی از پاهای هری از آن یکی بزرگتر بود. او به یکی از دوستانش به نام دیک گفت : من اصلا نمی توانم کفش و پوتینی اندازه پایم پیدا کنم.

 دیک گفت : چرا پیش یک کفش‌دوز نمی‌روی؟ یک کفش دوز خوب کفشی اندازه پاهایت می دوزد.

هری گفت : من تا به حال به کفش دوز مراجعه نکرده‌ام. خیلی گران نمی شود؟

دیک گفت : نه. بعضی از آنها گران نیستند. یک کفش دوز خوب و نسبتا ارزان در روستای ما هست. این هم آدرس اوست. دیک یک چیزهایی روی کاغذ نوشت و به هری داد. چند روز بعد هری به کفش دوزی روستای دیک رفت و کفشی برای او دوخت.

هفته بعد هری دوباره به مغازه رفت و به کفشهایش نگاه کرد. بعد با عصبانیت به کفش دوز گفت : تو احمقی! من گفتم : کفشی بدوز که یک لنگه‌اش بزرگتر از دیگری باشد اما تو یکی را کوچکتر از دیگری دوختی.

 

داستان انگلیسی, داستان انگلیسی با ترجمه

داستان انگلیسی ساده

 

Frogs

A group of frogs were traveling through the Woods.

Two of them fell into a deep pit.

When the other frogs saw how deep the pit Was, they told the two frogs that they Were as good as 

 dead.

The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh.

Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs Were Saying and gave up.

He fell down and died.

The other frog continued to jump as hard as he could.

Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die.

He jumped even harder and finally made it out.

When he got out, the other frogs said: “Did you not hear us?”

The frog explained to them that he was deaf.

He thought they were encouraging him the entire time.

This Story teaches two lessons.

There is power of life and death in the tongue.

encouraging word to someone Who is down can lift them up and help them make it through the day.

A destructive Word to Someone who is down can be What it takes to kill them.

So, be careful of What you say.

 

گروهی از قورباغه ها، در حال عبور از جنگل بودند.

دو تا از قورباغه ها، داخل گودال بزرگی افتادند.

هنگامی که قورباغه های دیگر متوجه شدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که آنها دیگر می میرند.

آن دو قورباغه، توجهی به صحبتهای آنها نکردند و تلاش نمودند تا با همه ی توانشان از گودال به بیرون بپرند.

سرانجام، یکی از آن دو قورباغه به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند عمل کرد و دست از تلاش برداشت.

او به زمین افتاد و مرد.

قورباغه ی دیگر تا جایی که توان داشت برای بیرون پریدن، به تلاش خود ادامه داد.

بار دیگر، بسیاری از قورباغه های دیگر با فریاد کشیدن از او خواستند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.

او حتی با شدت بیشتری پرید و سر انجام بیرون آمد.

وقتی بیرون آمد، قورباغه های دیگر گفتند: “آیا صدای ما را نمی شنیدی؟”

قورباغه به آنها توضیح داد که وی ناشنوا بوده است.

او فکر می کرد، در تمام این مدت آنها او را تشویق می کردند.

این داستان، دو درس را می آموزد.

قدرت مرگ و زندگی در زبان است.

استفاده از یک واژه ی دلگرم کننده در مورد کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت وی شود و کمک کند که فرد در طول روز سرزنده بماند.

استفاده از یک واژه ی مخرب در مورد کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ وی شود.

بنابراین، مواظب آنچه می گویید باشید.

 

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 98 مهر 25  7:2 عصر

داستان غم انگیز دفتر خاطرات صورتی

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

داستان غم انگیز

 

دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.

 

دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.

اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.

 

عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند. 

آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.

 

هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی آغوش او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس بوسه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

 داستان غم انگیز زندگی

 

مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.

 

این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  کند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد. 

مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.

 

دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد. 

مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.

 

با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.

 

بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان دراز کشیده بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در آغوش گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.

 

عمه و عموی او بداخلاق ??و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به  زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.

 

در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.

 

با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.

 

یک روز غم انگیز ، او وقتی بازی می کرد به طور تصادفی به  گلدان مورد علاقه عموی خود  زد گلدان به زمین خورد و مانند رویاهای دختر به قطعات کوچک خرد شد.

او می دانست که پایان زندگیش فرا رسیده است. او می دانست عمویش بسیار عصبانی می شود. 

او به مدرسه خود دوید و دفتر خاطرات صورتی خود را روی میز معلم خود گذاشت. او نمی خواست هدیه گرانبهای برادرش پس از رفتن او دور ریخته شود. هنگامی که او به خانه خود بازگشت ، امیدوار بود که هنوز هم وقت دارد ، برای دیدن یک دقیقه دیگر ، از جهان . اما بسیار دیر بود عموی او قبلاً منتظر او بود. او یک چماق بزرگ در دست خود نگه داشت و یک درخشش شیطانی روی صورتش بود. او دخترک را به موهای خود گرفت و او را به داخل کشید.

 

در آنجا ، پشت درهای بسته ، دختر ضعیف را کتک زد تا اینکه سیاه و کبود شد. سپس ، او را مورد ضرب و شتم بیشتر قرار داد. او را کتک زد تا تقریباً همه استخوانهای او شکسته شد.

صورتش از خون پر شده بود و به سختی می توانست نفس بکشد. دخترک می دانست که زمانش فرا رسیده است. همین که دید که او بی هوش شده و در حال مردن است، دست از کتک زدن دخترک برداشت.

 

روز بعد ، او پیدا شد مرده ، روی زمین سرد ، پوشیده شده از خون خشک، معلم دفتر خاطرات صورتی کوچک دخترک را روی میز خود پیدا کرد. وقتی آن را باز کرد و آنچه را که در داخل بود خواند ، بلافاصله پلیس را خبر کرد.

 

عموی وی به جرم قتل دستگیر شد و دفتر خاطرات صورتی به عنوان شاهد در جلسه دادگاه ارائه شد. هیئت منصفه ای از دوازده زن و مرد صادق ، وی را مقصر دانستند. قاضی او را به اعدام محکوم کرد.  

او به دار آویخته شد. جنازه دخترک در قبری در ، کنار پدر و مادر و برادرش دفن شد.

 

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

دوشنبه 98 مهر 22  5:37 عصر

حکایت هوای تازه و شیوانا

 

حکایت شیوانا,حکایت کوتاه,حکایت های جالبحکایت های آموزنده

 

هوای تازه در کلاس شیوانا
استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود.


هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید:
«نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»
شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت: «حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»


تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند:
«ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»


شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!
در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

شنبه 98 مهر 20  5:53 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

داستان کوتاه,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه زیباداستان های زیبا و کوتاه

 

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.

 

آرایشگر گفت: من هرگز به خدا اعتقاد ندارم. مشتری پرسید: چرا اینگونه فکر می کنی؟ آرایشگر گفت: کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد. چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست؟


اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد.


بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریشهای ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد؟


آرایشگر گفت: چگونه چنین ادعائی می کنی، در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده‌ام؟
مشتری ادامه داد: آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد. آرایشگر گفت: نه من وجود دارم، چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟


مشتری گفت: و نکته همین جاست، خدا هم وجود دارد. دلیل وجود همه این مشکلها آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 98 مهر 18  5:57 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

داستان غم انگیز

 

دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.

 

دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.

اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.

 

عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند. 

آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.

 

هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی آغوش او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس بوسه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.

 

 داستان غم انگیز ولی آموزنده, یک داستان غم انگیز

 داستان غم انگیز زندگی

 

مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.

 

این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  کند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد. 

مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.

 

دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد. 

مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.

 

با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.

 

بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان دراز کشیده بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در آغوش گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.

 

عمه و عموی او بداخلاق ??و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به  زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.

 

در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.

 

با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.

 

یک روز غم انگیز ، او وقتی بازی می کرد به طور تصادفی به  گلدان مورد علاقه عموی خود  زد گلدان به زمین خورد و مانند رویاهای دختر به قطعات کوچک خرد شد.

او می دانست که پایان زندگیش فرا رسیده است. او می دانست عمویش بسیار عصبانی می شود. 

او به مدرسه خود دوید و دفتر خاطرات صورتی خود را روی میز معلم خود گذاشت. او نمی خواست هدیه گرانبهای برادرش پس از رفتن او دور ریخته شود. هنگامی که او به خانه خود بازگشت ، امیدوار بود که هنوز هم وقت دارد ، برای دیدن یک دقیقه دیگر ، از جهان . اما بسیار دیر بود عموی او قبلاً منتظر او بود. او یک چماق بزرگ در دست خود نگه داشت و یک درخشش شیطانی روی صورتش بود. او دخترک را به موهای خود گرفت و او را به داخل کشید.

 

در آنجا ، پشت درهای بسته ، دختر ضعیف را کتک زد تا اینکه سیاه و کبود شد. سپس ، او را مورد ضرب و شتم بیشتر قرار داد. او را کتک زد تا تقریباً همه استخوانهای او شکسته شد.

صورتش از خون پر شده بود و به سختی می توانست نفس بکشد. دخترک می دانست که زمانش فرا رسیده است. همین که دید که او بی هوش شده و در حال مردن است، دست از کتک زدن دخترک برداشت.

 

روز بعد ، او پیدا شد مرده ، روی زمین سرد ، پوشیده شده از خون خشک، معلم دفتر خاطرات صورتی کوچک دخترک را روی میز خود پیدا کرد. وقتی آن را باز کرد و آنچه را که در داخل بود خواند ، بلافاصله پلیس را خبر کرد.

 

عموی وی به جرم قتل دستگیر شد و دفتر خاطرات صورتی به عنوان شاهد در جلسه دادگاه ارائه شد. هیئت منصفه ای از دوازده زن و مرد صادق ، وی را مقصر دانستند. قاضی او را به اعدام محکوم کرد.  

او به دار آویخته شد. جنازه دخترک در قبری در ، کنار پدر و مادر و برادرش دفن شد.

 

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 98 مهر 16  3:53 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

 

سرگرمی,سایت سرگرمی

داستان کوتاه

 

 چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

 


 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 98 مهر 16  3:22 عصر

حکایت آهو و موش و عقاب

 

حکایت سعدی,حکایات جالب از سعدی,حکایت آهو و موش و عقابحکایات آموزنده و خواندنی

 

 آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد.


در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده و هر چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد کند.


بعد از مدتی سعی و تقلاّ وقتی آهو دید دست و پا زدن فایده ای ندارد ناچار به این سو و آن سو نگاه کرد تا شاید کسی را ببیند و از او کمک بخواهد.


پس آهو اطراف را خوب نگریست و چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون می‌آمد، پس فریاد کشید و موش را صدا کرد و گفت: ای موش عزیز، می‌توانم که میان ما دوستی و الفتی نیست و من بر گردن تو حقی ندارم و مرا از تو طلبی نیست، اما من در تو نیکی و خوبی می‌بینم و از تو عاجزانه درخواست می‌کنم که برای رضای خدا بیایی و این دام را با دندانهای تیزت ببری و مرا از این دام بلا آزاد کنی تا هم تو ثوابی ببری و هم من از این اسارت آزاد شوم.

 

من هم در عوض قول می‌دهم و قسم یاد می‌کنم که بعد از خلاصی از این دام تا آخر عمر برای تو خدمت کنم و تا ابد ترا اطاعت می‌نمایم، تو نیز مقام بلندی خواهی یافت و در آخرت هم جزو نیکوکاران خواهی بود.


پس علاوه بر اجر و مزد دنیا، در آخرت هم از این کار خیرت، بهره مندی می‌شوی. از قضا موش داستان که بسیار پست و نامرد بود و رفتار بسیار حقیر داشت گفت سر نشکسته را پیش پزشک نمی‌برند، من به کوچکی و حقارت خود و به جسارت و بی باکی صیاد کاملاً آگاهم و می‌دانم اگر صیاد بر این کار من که تو می‌گویی آگاهی یابد خانه مرا ویران می‌کند. و من بر طبق این حرف که می‌گوید، عده ای خانه‌های خود را به دست خویش خراب می‌کنند و آنها از زیانکارانند، نمی‌توانم این کار را برای تو انجام دهم.


تو نیز به همین دلایل که گفتم: نباید از من انتظار داشته باشی که به تو کمک کنم. پس از آنجا گریخت و آهو را در دام تنها گذ اشت و آهو هم چنان تنها و بی کس داخل آن دام دست و پا می‌زد و کسی او را کمک نمی‌کرد.


موش از آنجا رفت و به سمت لانه اش در حرکت بود و هنوز چند قدمی نمانده بود تا به لانه اش برسد که عقابی از آسمان آمد و به طرف او حمله ور شد و موش را در پنجه های قوی خود گرفت و پرواز کنان به سمت آشیانه خود حرکت کرد. بعد از آن، صیاد به آنجا آمد و آهویی را در دام دید که بسیار زیبا و قشنگ بود پس صیاد با خود گفت: بهتر است این آهو را به بازار ببرم و بفروشم.


بعد آهو را به دوش افکند و به سمت بازار رفت تا او را بفروشد در بازار یک فرد نیکوکار چشمش به آن آهو افتاد و او که از نیک مردان آن شهر بود با خود گفت: هر که بی گناهی را از کشتن برهاند، هرگز بی گناه کشته نمی‌شود.


آن مرد با این فکر رفت و آن آهوی زیبا را باپرداخت چند دینار از آن صیاد خریداری کرد و سپس او را به جنگل برد و آزاد کرد.


پس آن موش به سزای عمل خود که کمک نکردن به کسی که در بند گرفتار است و به کمک او احتیاج دارد رسید و آهوی بی گناه نیز نجات یافت.


بدین ترتیب حق به حق دار رسید و به باید بدانید که هیچ شخصی از مکافات عمل و بی اعتنا بودن به همه چیز،در امان نیست.

 

منبع: ganjoor.net

مرزبان نامه

بازنویسی: مهرداد آهو


 
   1   2   3   4   5   >>   >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
چهارشنبه 98 آبان 29
امروز:   324 بازدید
دیروز:   1212  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
الهه ناز
دلسوز و مهربان نسبت به همه بنده های خدا هستم و سعی میکنم به همه کمک کنم. لطف کنید وبلاگ را فقط با اکسپلورر مشاهده فرمایید چون اینطوری دیگه بهم ریخته نخواهد شد...
لوگوی خودم
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
اوقات شرعی
لینک دوستان
خورشید تابنده عشق
به سوی فردا
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
فرزانگان امیدوار
***جزین***
EMOZIONANTE
د نـیـــای جـــوانـی
سرباز ولایت
● بندیر ●
ن والقلم ومایسطرون
نظرمن
لحظه های آبی
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

اتاق دلتنگی
دیار عاشقان
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
مهر بر لب زده
رز یخ زده
محفل آشنایان((IMAN))
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
ادبیات و فرهنگ
MATIN 3DA
اگه باحالی بیاتو
منتظر ظهور
ارتش دلاور
عشاق((عکس.مطلب.شعرو...))
PARANDEYE 3 PA
PARANDEYE 3 PA
عصر پادشاهان
فانوسهای خاموش
مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
بامبو
همنشین
کانون فرهنگی شهدا
ساده دل تنها
یا د د اشت ها ی شخصی خو د م .
سایت مشاوره بهترین تمبرهای جهان دکترسخنی
شهرستان بجنورد
وبلاگ آموزش آرایشگری
کلکسیون تمبرخانواده شهید محمدسخنی وجمیله رمضان
اسیرعشق
آخرالزمان و منتظران ظهور
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
سایت طنز و کاریکاتور دکتررحمت سخنی
شب و تنهایی عشق
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
عصر پاییزی
عاشقان
به خوبی فکر کن
آقاشیر
دانلود بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل
.دوازدهمین سوارسرنوشت
معرفی سایت ها و بهترین های اینترنت
لنگه کفش
کامپیوتر+ اینترنت+ ...
سکوت ابدی
عاشق آسمونی
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
روانشناسی آیناز
کـــــلام نـــو
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
آوای قلبها...
طب ورزشی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
دوربین مدار بسته
سفیر دوستی
سایت گوناگون دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
آسمان آبی من
تنهایی......!!!!!!
خبر روز
کربلا
رویش
یادداشتها و برداشتها
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
آموزش شنا
دانلود آهنگ جدید
معیار عدل
کارشناس مدیریت بازرگانی: مهران حداد
سکوتی پرازصدا
xXx رنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
.: شهر عشق :.
تک درخت
پیامنمای جامع
پرنسس زیبایی
بوی سیب BOUYE SIB
نکته های زندگی
معرفی روستای قزل احمد
ما تا آخرایستاده ایم
روستای چشام
سایت روستای چشام
عکس سرا + جام جهانی 2010
عکس های عاشقانه
بنده ی ناچیز خدا
رفقا
اس ام اس های عاشقانه
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
پتی آباد سینمای ایران
PARSTIN ... MUSIC
سلام آقاجان
منطقه آزاد
❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
علی پیشتاز
هیس
هگمتانه
گیاهان دارویی
محمدمبین احسانی نیا
ستاره سهیل
اندیشه های من
ღღتنهاییღღ
تنهایی
شــــــهدای روستای مـــکـــی کوهسرخ
درهم
*bad boy*
آیینه های ناگهان
عاشقتم
یاد نیما
واقعه
چوک بندر
مشاوره - روانشناسی
عشق آباد شهرمن
بچه های خدایی
گل رازقی
بلوچستان
شبستان
دل شکســــته
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
اسطوره عشق مادر
نور
Dark Future
**عاشقانه ها**
الهگان
سلامتی و فرج امام زمان صلوات
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
توشه آخرت
Manna
دریایی از غم
ارواحنا فداک یا زینب
علمدار بصیر
عشق الهی: نگاه به دین با ...
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل

اواز قطره
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
پیمان دانلود
بچّه شهید (به یاد شهدا)
یه دختره تنها
ورزشهای رزمی
سرباز حریم ولایت
جک ، اس ام اس و عکس
سماموس
حکیم دزفولی
خنده بازار
گل همیشه نازم
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
گل خشک
راه فضیلت
نامه ای در راه عشق
نت سرای الماس
دل پر خاطره
مردود
ست سارافون ودامن شلواری نیلوف
دهکده کوچک ما
SIAH POOSH
گروه اینترنتی جرقه داتکو
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
فقط خدا
COMPUTER ENGINEERING &
شاه تور
اسرا
غزلیات محسن نصیری(هامون)
پاتوق دخترها
اس ام اس جدید
موعود
آتیه سازان اهواز
نور غدیر
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
این نیز بگذرد ...
گالری رنگارنگ
خداجون دوستت دارم
کان ذن ریو کاراته دو ایلخچی
کلاس من
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کیمیا
طوبای محبت
نوری چایی_بیجار
* روان شناسی ** ** psychology *
دوستانه
xXx عکسدونی xXx
شخصی
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
کتابهای رایگان برای همه
مهربانی
نقاشی های الیکا یحیایی
اصولی رایانه
سید خراسانی
زمزمه تنها
« عــــــفـــــــاف و حـــــجــــــاب »
سوادکوهی ریکا
سکوت(فریاد)
نوستالوژی دل ....
عاشقانه ها
mohammad
حرفهای شیرین
عرفان وادب
خیارج سرای من است
حرفهای آسمانی
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
احسان ابراهیم پور
بهنام دانلود
مجموعه مقالات رایانه MOGHALAT COMPUTER
عاشقانه ها
باشگاه پرواز
سکوت پرسروصدا
بدنسازی و هیکل
khoshbakhti
فرهنگی
Morteza Qasemi:Violinist
تنها

راه انداز و برنامه نویس پی ال سی+تازه های فناوری اطلاعات
چشم انتظار
درگز دیار آشنا
عشق بزرگ ترین دروغ دنیاست
دل شکسته
پیامک 590
خط بارون
خط بارون
خط بارون
نبض شاه تور
فرزند روح الله
اخبار دنیای عشق
تجربه های مربی کوچک
صل الله علی الباکین علی الحسین
Sense Of Tune
ghamzade
یٰا عِمٰادَ مَنْ لا عِمٰادَ لَهْ
متالورژی_دانلود فایل برای دانشجویان متالورژی (rikhtegari.com)
رویایی زندگی کردن...
اسماء الحسنی
خوش مرام
تینا
ستاره سهیل
جلسه قرآن وعترت کاشان
قافله شهدا
♥ღردپای عشق♥ღ
در پناه آسمون
انتظار نور
برو بچه های ارزشی
Chamran University Accounting Association
پاتوق سرا
عشق سرخ
مقاله های تربیتی
یاس من
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
فقط خدا
دوزخیان زمین
گل یا پوچ ؟
داستان یک روز
vagte raftan
ناکام دات کام
آزاد اندیشان
گنجینه
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
حفاظ
محمد شادانی
مناجات با عشق
فهادانــ
دانشجو
بیاببین چیه ؟
از یک انسان
غم
زازران
مریم بانو
mahoor
مرجع اس ام اسSMS
قرمز ها
جالب انگیزناک
فقط من برای تو
یادداشتهای روزانه رضا سروری
سیاه و سفید
داود ملکزاده خاصلویی
دوباره سبز می شویم...
شش گوشه
ریاضیات
نوجوونی از خودتون
عکس
امپراتوری هخامنشیان
ME&YOU
*مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)*
* رز آبی *
امام زمان (ع)
مطلع مهرورزی ومحبت
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
عکس
در قلمرو سکوت
عاشق دلباخته
آوای آشنا
آرشیو
آرشیو مطالب کتاب جمله های طلایی و مطالب گوناگون[58] . جمله های طلایی[17] . ازدواج[8] . آرامش[4] . تصاویر[4] . خانواده سبز[4] . زندگی[4] . عشق[3] . خوشبختی[3] . رومانتیک[3] . سلامتی[3] . تصویر[3] . زن[3] . میلاد[3] . گناه[2] . مادر[2] . گزیده مجله خانواده سبز[2] . کشمیر[2] . قرآن[2] . عیدنوروز[2] . فریدون مشیری[2] . قانون جذب[2] . مناظره[2] . یادگاری دوستان[2] . کبد چرب[2] . نعمت[2] . جملات الهام بخش و زیبا برای زندگی[2] . خدا هست[2] . تکالیف[2] . تکنولوژی فکر[2] . حسین[2] . دختر[2] . دوستت دارم[2] . دوستی[2] . داستان[2] . زیبایی[2] . علی(ع)[2] . شب قدر[2] . صلوات[2] . صوفی و خرش[2] . اسلام[2] . ارتباط[2] . اس ام اس[2] . پیامبر[2] . اعمال[2] . اعمال شب لیله الرغائب . اعمال هنگام خواب . افتخار به زن بودن . افرادی که چشمشان کمتر از یک نمره ضعیف است، لیزیک نکنند . افسانه زن . افکاردیگران . اقدام عجیب . اگر خستگی و کسالت رهایتان نمی‌کند ! . اگر دعایتان مستجاب شد مواظب سه حالت باشید . اگر نمیتوانی . الحمد لله . الله الله و استجابت دعا . الهی قمشه ای . اما... . امام باقر . امام جعفرصادق . امام رضا (ع) . امام رضا علیه السلام و حفظ آبروی شیعه خراسانی . امام زمان . امام صادق . امام کاظم . امام هادی . امشب لیلةالرغائب . امنیت . امید . امید به زندگی به 150 سال می‌رسد . امیدوار کننده ترین آیه در قرآن . امیدواری . انتخاب نوع حجاب . اندیشه ها . انسان . انسانهای سبز . انگشتر بهشتى . انواع سوشی با طراحی های دیدنی و زیبا . انواع مختلف کفش . اولین ژیانی که تولید شد/عکس . اولین و آخرین سفر انسان به ماه . ای جوووونم . ایدز . ایده . ایده بزرگ . ایران برگر . ایران پرمصرف‌ترین مشتری سیگار تا 40 سال آینده . این 9 خرافه سلامت را باور نکنید! . این خوردنی‌ها شما را خسته‌ می‌کنند . این خوشمزه ها شما را پیر می‌کنند! . این ستارگان زن از شوهرانشان پولدارترند! . این ماده مغذی محافظ لثه است . این میان وعده مانع پرخوری می شود . این نانوایی نان ندارد . اینترنت با مغز ما چه می‌کند . بـآیَـ? . با 16 درخت با شکوه در گوشه و کنار جهان آشنا شوید . با اصول و کلیدهای فهم زبان بدن آشنا شویم! . با اظهار نیاز خود را ذلیل نکنید . با افراد عصبی چگونه برخورد کنیم . با این 12 انگیزه ازدواج نکنید! . با این لباس ها خوش اندام می شوید . با این نوشیدنی شیرین لاغر شوید . با بیل و کلنگ به جان تاریخ یزد افتادند . با تلاش . با خزان‌ زدگی پوستمان چه کنیم . با زبان بدن، مچ همه را بگیرید! . با فواید دارچین آشنا شویم . با مردان کوتاه قد ازدواج کنید! . بارهنگ . بازداشت یکی‌از عوامل تحریکات‌اخیر دراصفهان . بازیگر زن ایرانی از تغییر جنسیت و دنیای مردانه‌اش می‌گوید . باشگاه لاغر اندام های گوشی های موبایل! . بافتن موها . بانوی ایرانی، بهترین ورزشکار زن سال 2014 آسیا . باید و نبایدهای طراحی دکور فضای داخلی خانه . ببخش . بخشش . بخشش کنید، اما . بخور نخور‌های پاییزی از دید طب سنتی . بدون رژیم گرفتن لاغر شوید . برای نوجوان خود وقت بگذارید . برخی از آثار نماز شب . برداشتن موانع موفقیت . برکات‌ ماه‌ رمضان‌ . بسیار مهم و حیاتی . بلایی که سیگار بر چهره می‌‌آورد . به بهانه فیلم ملک سلیمان (ارتباط،دوستی و ...با اجنه مسایل دیگر) . به زن بودنتان افتخار کنید . بهترزندگی کردن . بهترزیستن . بهترین . بهترین خوراکی‌ها برای داشتن چشمانی زیبا . بهترین دعاى حاجت . بهترین راهنمای انتخاب و خرید لباس پاییزی . بهترین فبلت‌هایی که می‌توانید در پاییز خریداری کنید . بهترین و بدترین موادغذایی برای دیابتی‌ها . بهترین و جالب ترین سلفی های 2014 . بهترین کرم دور چشم، مناسب سنِ شما . بهترینها برای سال نو . بهره مندی از دنیا . بهروز یاسمی . بیست معجزه . بیش از 120 انسان منجمد در انتظار حیات دوباره‌اند! . بیماری که جان مرتضی پاشایی را گرفت جدی بگیرید . بیوگرافی ناصر گیتی‌جاه . پاداش کسی که آیة الکرسی را زیاد می خواند . پاسخ . پاسخ به سوالات . پای صحبت «نامزد مرتضی پاشایی» . پایان یا آغاز عاشق . پایه تخت . پایه های اخلاق . پردرآمدترین شغل ها برای زنان . پرسش . پروانه . پروردگار . پس از فوت همسرش! . پسر . پل . پلک بزنید . پند . پوکی استخوان . پیام . پیام ضروری . " دانش کم چیز خطرناکی است " . "حبس" در انتظار مزاحمان تلفنی 115 . "زمین در خوش ترین احوال" . «بهنام تشکر» پدربزرگ شد! . 10 اختراع برتر 2014 معرفی شد . 10 ترفند ساده برای سال اول ازدواج . 10 تفاوت عمده بین مغز زنان و مردان! . 10 چیزی که زن‌ها درمورد مردها تنفر دارند . 10 چیزی که هرگز نباید روی صورت تان قرار دهید . 10 درس زندگی . 10 دلیلی که باعث می‌شوند هرگز ثروتمند نشوید! . 10 راز تحریک متابولیسم بدن . 10 راز حل نشده در مورد انسان‌های اولیه . 10 راز نادیده گرفته شده از تاریخ . 10 روش برای اینکه در زندگی خوش شانس باشیم . 10 فایده معجزه‌ آسای زنجبیل . 10 فرمول ساده برای چکاپ شخصی . 10 مسکن طبیعی عالی برای دردهای قاعدگی . 100 دلاری . 12 آلوده‌کننده هوای داخل خانه . 13 عادت روزمره که باعث پیری میشود . 13 واقعیت چینی که شاید نشنیده باشید . 1387 . 14 باور غلط گوارشی . 14 نکته برای رسیدن به زندگی شادتر! . 15 واقعیت جالب در مورد هند که تا به حال نشنیده اید . 15 کاری که افراد برخوردار از اعتماد به نفس بالا انجام نمی‌دهند . 15روز . 16 اشتباهی که شما را کوتوله نشان می‌دهد! . 18 توصیه همسرانه برای آقایان . 20 دقیقه قبل از خواب قهوه بنوشید . 22 نکته تغذیه‌ای،نمره سلامت‌ . 25 نکته طلایی . 27 چیزی که در 27 سالگی باید یاد گرفت . 3 سال متوالی خشکسالی متوسط تا شدید در 8 استان . 30 . 30 بلایی که نباید سرخودتان بیاورید !!! . 30سال . 4 برابر شدن جمعیت سالمندی ایران . 40 آموزه مهم درباره همسرداری از زبان ائمه . 40 درصد از 200 نوع سرطان، قابل پیشگیری است . 40 نکته مهم اخلاقی در 40 جمله کوتاه و خواندنی . 40درس . 5 اشتباه در شستن صورت . 5 ترفند برای کار کمتر و موفقیت بیشتر در زندگی . 5 نکته حیاتی برای پیاده روی در تابستان . 50 . 6 چای گیاهی که سالم تان می کنند . 6 راهکار برای فرار از استرس های کاری . 6 فایده . 7 پیشنهاد غذایی مهم پزشکان برای سلامت و زندگی شاد خانم ها . 7 دلیل کاهش تمایل زنان به بچه‌دار شدن . 7 غذای ساده برای 7 موقعیت حساس . 79 درصد روزهای امسال پاک و سالم بودند . 7سین . 8 جاذبه طبیعت گردی ایران . 8 غذای سمی . 8 ماده خوراکی برای کم کردن اشتها . 8 نکته مهم . 9 توصیه‌ مفید صبحانه‌ ای! . 9 عادتی که ثروتمندان در زندگی دارند . 9 یار سلامتی بدن به شرط اعتدال . Art . Beautiful letter . Best Photograph . change me . Frying eggs made easy . Kashmir . Nice Garden . RED X RED . sms-اس ام اس . snake man . Surgery of a snake . Taronga Zoo . wow!!! . آبان ماه . آبان، ماه کم آبی تهرانی ها . آتش چهارشنبه . آثار روابط جنسی از منظر قرآن . آخر الزمان . آخرین آمار ازدواج و طلاق در کشور . آخرین آمار بیکاری در کشور . آخرین حرف تو چیست؟ . آدم برفی . آرام شدن . پیامبر اکرم . پیامبر اکرم(ص) . پیامبر اکرم(ص) نمونه کامل اخلاق . پیامبراکرم . پیامبران . پیرزن و مرد گوژپشت . پیشگیری از بارداری در ابتدای ازدواج . پیشگیری از سرطان . پیشنهاد هیجان‌انگیز برای موهای شما . پیوندهای روزانه . تئوری پنجره شکسته . تاثیر رنگ های شاد بر خلاقیت انسان ها . تاثیر قرمزوآبی . تاثیر میوه‌های بنفش و آبی در تقویت حافظه . تاثیر والدین در اخلاق . تاریخچه هفت سین . تاریخچه ولنتاین . تبدیل برج آب قدیمی به یک خانه مدرن . تبریک . تجلیل از پدر تعلیم وتربیت ایران در روز جهانی کودک . تخریب 2 طبقه پاساژ علاءالدین... . تدابیر مردان در همسرداری . تدبیر درست . ترافیک پرحجم در جاده های کشور . ترایفـل کاسـه ای رنگی . ترفندهای ساده برای زندگی . ترفندهای یک کدبانوی کامل . ترول . ترک کف پا را جدی بگیرید . تزریق انسولین، باعث ایجاد سرطان خون می‌شود . تزیین تخم مرغ . تست . تستهایی جالب برای تشخیص طلای اصل از طلای تقلبی . تشخیص آلزایمر از طریق راه رفتن . تشخیص آلزایمر با تست بویایی ! . آزاردهنده‌ترین مشکلات اندروید جدید . آسون ترین کار و سخت ترین کار . آشنایی با علائم، راه‌های تشخیص و مقابله با ویروس‌ کرونا . آشنایی با علایم و نشانه بیماری ها در چهره . آشنایی با معماران چیره دست دنیای جانوران . آشنایی با ویتامین D و بیماری های کمبود ویتامین D . آفرینش زن . آلودگی در آب تهران نداریم . آمادگی ازدواج . آموزش درست کردن بهترین سیب‌ زمینی سرخ کرده‌ دنیا . آموزش نماز . آموزش کمک‌های اولیه به مصدومین اسید پاشی . آموزنده . آموزه های طنز و جالب عمه کتی .
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com