سفارش تبلیغ
صبا ویژن
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
تفکرت برایت بینش می آورد و مایه عبرت گرفتن تو می گردد . [امام علی علیه السلام]

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 100 آذر 2  12:51 عصر

مجموعه: شهر حکایت

 

پیاده و سوار مرزبان نامه,داستانهای مرزبان نامه

داستان هایی از مرزبان نامه

 

داستان های مرزبان نامه

مرزبان نامه از جمله شاهکارهای بلامنازع ادب فارسی و مازندرانی در نثر مصنوع مزین است و می‌توان آن را سرآمد همه آن‌ها تا اوایل سده هفتم دانست

مرزبان‌نامه کتابی است که در اصل به زبان مازندرانی، نوشته? اسپهبد مرزبان بن رستم بن شهریار بن شروین بن رستم بن سرخاب بن قارن می باشد. بعدها سعدالدین وراوینی آن را از زبان طبری به فارسی دری نقل کرد. این اثر یکی از آثار ارزنده زبان فارسی است که در نیمه اول قرن هفتم میان سال های 617-622 هجری قمری از زبان طبری باستان به زبان پارسی دری نوشته شد.

 

در ادامه تعدادی از حکایت های جالب از کتاب مرزبان نامه را برای شما آماده کرده ایم :

 

حکایت پیاده و سوار:

پیاده و سوار مرزبان نامه,داستانهای مرزبان نامه

پیاده و سوار مرزبان نامه

 

شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمه? جانه دربست و بر دوش نهاد تا بدیهی برد فروختن را سواری اتّفاقاً با او همراه افتاد. مرد از کشیدنِ پشتواره بستوه آمد و خستگی در او اثر کرد. بسوار گفت: ای جوانمرد، اگر این پشتواره? من ساعتی در پیش گیری، چندنک من پاره? بیاسایم، از قضیّتِ کرم و فتوّت دور نباشد.

 

سوار گفت: شک نیست که تخفیف کردن از متحمّلانِ بار کلفت در میزانِ حسنات وزنی تمام دارد و از آن ببهشت باقی توان رسید، فَاَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَه?ٍ رَاضِیَه?ٍ ؛ امّا این بارگیرِ من دوش را لبِ هر روزه جو نیافتست و تیمارِ بقاعده ندیده، امروز قوّت آن ندارد که او را بتکلیفِ زیادت شاید رنجانید، درین میان خرگوشی برخاست، سوار اسب را در پیِ او برانگیخت و بدوانید ، چون میدانی دو سه برفت، اندیشه کرد که اسبی چنین دارم، چرا جامهایِ آن مرد نستدم و از گوشه? بیرون نرفتم.

 

والحقّ جامه فروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که اگر این سوار جامهایِ من برده بودی و دوانیده ، بگردش کجا رسیدمی ؟ سوار بنزدیکِ او باز آمد و گفت : هَلا جامها بمن ده تا لحظه? بیاسائی ، مرد جامه فروش گفت : برو که آنچ تو اندیشیده? ، من هم از آن غافل نبوده‌ام.

 

حکایت پیاده و سوار به زبان ساده

روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزّاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس های گوناگون می‌خرید و به ده های اطراف می‌برد و می فروخت و به شهر برمی‌گشت. یک روز این بزّازِ دوره گرد، داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت، وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، مردی اسب سوار را دید که آهسته آهسته می‌رفت.

مرد بزّاز که بسته‌ی پارچه ها را به دوش داشت، بسیار خسته شده بود، به سوار گفت: «آقا، حالا که ما هر دو از یک راه می‌رویم، اگر این بسته را روی اسب خودت بگیری از جوانمردی تو سپاسگزار و دعاگو خواهم».

 

سوار جواب داد:«حق با تو است که کمک کردن به همنوع، کار پسندیده ای است و ثواب هم دارد امّا از این متأسّفم که اسب من دیشب، کاه و جو نخورده و چون تاب و توان راه رفتن ندارد، بار گذاشتن روی او بی‌انصافی است و خدا را خوش نمی‌آید»

 

مرد بزّاز گفت: «بله، حق با شماست» و دیگر حرفی نزد. همین که چند قدم دیگر پیش رفتند، ناگهان از کنار جاده، خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت و رفت صد قدم دورتر نشست. اسب سوار وقتی خرگوش را دید، شروع کرد دنبال خرگوش تاختن. خرگوش دوباره شروع کرد به دویدن، او از جلو و اسب سوار از دنبال او رفتند.

مرد بزّاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر فرو رفت و با خود گفت:«چه خوب شد که سوار،کوله بار مرا نگرفت وگرنه ممکن بود به فکر بدی بیفتد و پارچه های مرا بِبَرد و دیگر دستم به او نرسد».

 

اتّفاقاً اسب سوار هم پس از اینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت:«اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته‌ی بار بزّاز را می‌گرفتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم».

 

سپس سوار، اسب را برگردانید و آرام آرام برگشت تا به پارچه فروش رسید و به او گفت:«خیلی معذرت می‌خواهم، تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم، نشد. راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم، دلم راضی نشد تنها بروم و دیدم خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته‌ی پارچه را بده تا برایت بیاورم. اسب هم برای این مقدار بار، نمی‌میرد، به منزل می‌رسد و خستگی از تنش در می‌رود».

 

مرد بزّاز گفت:«از لطف شما متشکّرم، راضی به زحمت نیستم. بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب، من هم فهمیدم که باید بار خودم را خودم به دوش بکشم».

بازنویسی : مهدی آذریزدی

 

حکایت باغبان نیک اندیش

 


 

پیاده و سوار مرزبان نامه,داستانهای مرزبان نامه

حکایت باغبان نیک اندیش

 

شنیدم که روزی خسرو بتماشایِ صحرا بیرون رفت، باغبانی را دید مردی پیر سالخورده، اگرچ شهرستانِ وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شدِ خبر گیرانِ خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی‌دو آسیا همه در پهلویِ یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخِ املش در خزانِ عمر و برگ‌ریزانِ عیش شکوفه? تازه بیرون می‌آورد و بر لب چشمه? حیاتش بعد از رفتنِ آبِ طراوات خطّی سبز می‌دمید در اخریاتِ مراتبِ پیری درختِ انجیر می‌نشاند.

 

خسرو گفت: ای پیر ، جنونی که از شعبه? شباب در موسمِ صبی خیزد، در فصلِ مشیب آغاز نهادی ، وقتِ آنست که بیخِ علایق ازین منبتِ خبیث برکنی و درخت در خرّم آباد بهشت نشانی، چه جایِ این هوایِ فاسد و هوسِ باطلست ؟ درختی که تو امروز نشانی، میوه? آن کجا توانی خورد ؟ پیر گفت : دیگران نشاندند ، ما خوردیم ؛ ما بنشانیم دیگران خورند.

 

 

بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند

چو بنگری همه برزیگرانِ یکدگریم

 

خسرو از وفورِ دانش و حضورِ جوابِ او شگفتیِ تمام نمود. گفت : ای پیر، اگر ترا چندان درین بستان‌سرایِ کون و فساد بگذارند که ازین درخت میوه? بمن تحفه آری ، خراجِ این باغستان ترا دهم. القصّه? اومید بوفا رسید ، درخت میوه آورد و تحفه بپادشاه برد و وعده بانجاز پیوست.

 

حکایت باغبان نیک اندیش به زبان ساده

یک روز پادشاهی برای گردش کردن به دشت و صحرا رفت. باغبان پیر و سال خورده ای را دید که مشغول کاشتن نهال درخت بود. پادشاه گفت : ای پیرمرد، در زمان پیری و سال‌خوردگی، کارهای دوره‌ی جوانی را انجام می‌دهی. زمان آن رسیده که علاقه و اشتیاق به کارهای مادّی را رها کنی و کارهای خوب و شایسته ای را انجام دهی تا به بهشت بروی.

 

تو در این سن و سال نباید به فکر طمع و آرزوهای مادّی باشی. تو تا بزرگ شدن درخت و محصول دادن آن، زنده نمی‌مانی و نمی‌توانی از آن بهره‌مند شوی. باغبان پیر و بی کینه گفت: انسان‌های قبل از ما زحمت کشیدند و ما از دست رنج آن‌ها استفاده کردیم، الآن ما می‌کاریم تا آیندگان از آن‌ها، بهره ببرند.

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته 


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

مجموعه: شهر حکایت

 

مسخره کردن و تحقیر دیگران,حکایت درباره مسخره کردن و تحقیر دیگران,حکایت درباره مسخره کردن دیگران

مسخره کردن و تحقیر دیگران

 

چند حکایت درباره مسخره کردن و تحقیر دیگران

حکایت ها آموزش هایی برای زندگی درست می‌باشد که به کمک می کنند که خیلی بهتر و زیباتر زندگی کنیم.

پسر کوتاه قد و بدقیافه

(سعدی) گوید: پادشاهی چند پسر داشت، یکی از آن‌ها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قد بلند و زیبا روی بودند.

 

شاه به او به نظر نفرت و خوارکننده می‌نگریست، و با چنان نگاهش او را تحقیر می‌کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می‌نگرد، رو به پدر کرد و گفت: ای پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان بلند قد است، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ارزش او بیشتر است، چنانکه گوسفند پاکیزه است، ولی فیل همانند مردار بو گرفته می‌باشد.

 

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت سخن او را پسندیدند، ولی برادران او، رنجیده خاطر شدند.

 

اتفاقاً در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود.

 

با شجاعتی عالی، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت: اسب لاغر روز میدان به کار آید.

 

باز به درگیری رفت با اینکه گروهی پا به فرار گذاشتند، با نعره گفت: ای مردان بکوشید والا جامه زنان بپوشید.

 

همین نعره، سواران را قوت داد و بالاخره بر دشمن غلبه کردند و پیروز شدند. شاه سر و چشمان پسر را بوسید و او را ولیعهد خود کرد و با احترام خاصی با او می‌نگریست برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به او بخورانند و او را بکشند. خواهر او از پشت دریچه، زهر ریختن آن‌ها را دید، دریچه را محکم بر هم زد؛ برادر با هوشیاری فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آن‌ها را بگیرند.

 

پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبیه کرد و هر کدام را به گوشه ای از کشورش فرستاد.

 

مسخره کردن و تحقیر دیگران,حکایت درباره مسخره کردن و تحقیر دیگران,حکایت درباره تحقیر دیگران

حکایت آموزنده درمورد تحقیر کردن دیگران

 

بدتر از خود را بیاور

(خداوند به موسی) علیه السلام وحی فرستاد که این مرتبه برای مناجات که آمدی کسی همراه خود بیاور که تو از وی بهتر باشی.

 

موسی برای پیدا کردن چنین شخصی تفحص کرد و نیافت؛ زیرا به هر که می‌گذشت جراءت نمی‌کرد که بگوید من از او بهترم.

 

خواست از حیوانات فردی را ببرد، به سگی که مریض بود برخورد کرد. با خود گفت: این را همراه خود خواهم برد، ریسمان به گردن وی انداخت و مقداری او را آورد بعد پشیمان شد و او را رها کرد.

 

 

تنها به دربار پروردگار آمد. خطاب رسید فرمانی که به تو دادم چرا نیاوردی؟ عرض کرد: پروردگارا نیافتم کسی را که از خودم پست تر باشد.

 

خطاب رسید: به عزت و جلالم اگر کسی را می‌آوردی که او را پست تر از خود می‌داشتی هر آینه نام ترا از طومار انبیاء محو می‌کردم.

 

 

مسخره کردن بهلول

شخص ثروتمندی خواست بهلول را در بین جمعی به مسخره بگیرد.

به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟

 

بهلول گفت:البته که هست.

مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به هم دیگر شبیه است؟

 

بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یک دیگر است. یکی جیب من و کله ی تو که هردو خالی است و  دیگری جیب تو و کله من که هردو پر است.

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 100 آبان 27  9:2 عصر

مجموعه: شهر حکایت

 

حکایت درباره جوانمردی,حکایت درمورد جوانمردی,حکایت های جوانمردان

حکایت درباره جوانمردی

 

چند حکایت درباره جوانمردی 

جوانمرد کسی است که چند ویژگی داشته باشد. اولین نشانه مروت و جوانمردی آن است که فرد دین و ایمان خود را حفظ کند. در اصلاح امور مربوط به کسب و کارش تلاش می کند و آداب و اخلاق در بحث و گفتگو را رعایت کند و ... در این مقاله چند حکایت در مورد جوانمردی برای شما آورده ایم . با ما همراه باشید.

چشم جوانمردان

حکایت آورده اند که: جوانمردی غریبی را مهمانی کرد. چون از طعامْ خوردن فارغ شدند، کنیزکی بیامد و آب بر دستِ ایشان می ریخت، تا دست می شستند.

 

آن مرد غریب گفت: «در فتوّت زشت است که زنی آب بر دست مردان ریزد.»

 

یکی از آن جوانمردان گفت: «چندین سال است تا در این مُقامم و هر روز به سفره این جوانمرد حاضر شده ام و هرگز ندانسته ام که زن آب بر دست من می ریزد یا مرد؟ چشم بر هم باید، تا ما را دل بدان نکشد که در حقِّ آزادْ مردی به طعن مدخل سازیم.»

 

جوان‌مردی بی‌ادعا

حکایت: «گویند کسی بود و دعوی جوان‌مردی کردی. گروهی از جوان‌مردان به زیارت او آمدند. این مرد گفت:‌ ای غلام! سفره بیار، نیاورد. دو سه بار بگفت، نیاورد. این مردمان در یکدیگر می‌نگریستند، گفتند: جوان‌مردی نبود خدمت فرمودن به کس که چندین‌بار تقاضای سفره باید کرد. غلام هنگامی که سفره آورد، این خواجه وی را گفت: چرا سفره دیر آوردی؟

 

غلام گفت:‌ مورچه اندر سفره شده بود و از جوان‌مردی نبود، سفره پیش جوان‌مردان آوردن که بر آن مورچه باشد و از جوان‌مردی نبود، مورچه را از سفره بیفکندن‌، بایستادم تا ایشان خود بشدند و سفره بیاوردم. همه گفتند: ‌یا غلام! باریک آوردی؛ چون تویی باید که خدمت جوان‌مردان کند».

 

حکایت درباره جوانمردی,حکایت درمورد جوانمردی,جوانمردی و مروت

حکایت های خواندنی و زیبا درمورد جوانمردی

 

چند حکایت درباره جوانمردی 

 

مِهر مردان جوانمرد

حکایت آورده اند که: جوانمردی سرایی را به دروازه هزار درهم بخرید. چون به خانه آمد، شبانگاه گریه عظیم شنید.

 

غلام را گفت: «ببین تا کیست که می گرید و چرا می گرید؟»

غلام بیامد و تفحّص کرد. اصحابِ خانه بودند که آن خانه را فروخته بودند.

 

گفتند:«به سببِ اسْتیحاشْ از مُفارقتِ وطن می گرییم»

غلام باز آمد و خواجه را خبر کرد.

 

خواجه گفت:«برو و ایشان را بگو که خانه را صبحدم تسلیمِ شما کنم و آن دوازده هزار درهم شما راست.»

 

 

غلام برفت و با ایشان بگفت. خرّم گشتند و هزار آفرین بر خواجه کردند و بامداد به خانه باز آمدند.

 

جوانمردی در خانواده

مردی زنی خواست. پیش از آنکه زن به خانه شوهر آید، ‌وی را آبله برآمد و یک چشم وی به خلل شد.[ دچار آسیب شد] مرد نیز چون آن بشنید، ‌گفت: مرا چشم درد آمد. پس از آن گفت: نابینا شدم. آن زن به خانه وی آوردند و بیست سال با آن زن بود. آن‌گاه زن بمرد. مرد چشم باز کرد، گفتند: ‌این چه حالست؟ گفت: خویشتن نابینا ساخته بودم تا آن زن از من اندوهگن نشود. گفتند: تو بر همه جوان‌مردان سبقت کردی».

 

 

عیاری و راستگویی

چنین گویند که روزی به کوهستان عیاران به هم نشسته بودند. مردی از در اندر آ مد و سلام کرد و گفت: من رسولم، از نزدیک عیاران مرو و شما را سلام همی کنند و همی گویند که: سه مسأ ل? ما را بشنوید؛ اگرجواب دهید، ما راضی میشویم به کهتری شما؛ و اگر جواب صواب ندهید، اقرار دهید به مهتری ما. گفتند: بگوی.

 

گفت: بگویید که جوانمردی چیست؟ و اگر عیاری به راهگذری نشسته باشد، مردی بر وی بگذرد و زمانی بود، مردی با شمشیر از پس وی همی رود به قصد کشتن وی، از این عیار به پرسد که فلان کس بر گذشت؟ این عیار را چه جواب باید داد؟ اگر گوید که نگذشت، دروغ گفته باشد؛ و اگرگوید که گذشت، غمز کرده باشد. و این هر دو در عیار پیشه گی نیست.

 

عیاران قهستان چون این مسأ له ها بشنیدند، یک به دیگر نگریستند. مردی در آ ن میان بود به نام فضل همدانی، گفت: من جواب دهم. گفتند: رواست. گفت: اصل جوانمردی آ ن است که هر چه بگویی بکنی، و فرق میان جوانمردی و نا جوانمردی، صبر است. جواب آ ن عیا رآ ن بود که از آ ن جای که نشسته بود، یک قدم فرا تر نشیند و گوید؛ تا من ایدر نشسته ام، کس ایدر نگذشت، تا راست گفته باشد.

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

سه شنبه 100 آبان 18  3:49 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی

 

چند داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان درمورد قضاوت اشتباه

داستان درمورد قضاوت اشتباه

 

داستان درباره قضاوت نادرست

داستانهای بسیار زیبا درمورد زود قضاوت نکردن درمورد دیگران را برای شما عزیزان آورده ایم. پیشنهاد می کنیم این داستانها آموزنده درمورد قضاوت را حتما بخوانید…

در این جهان، هیچ اتفاقی بر حسب تصادف رخ نمی دهد. در حقیقت همه رویدادها که اتفاق می افتند، لطف و رحمت الهی در ورای آن پنهان است. همه حوادث برای ما پیام هایی دارند که امکان دارد تا وقتی که زنده هستیم علت آن ها را نفهمیم چون خیلی از این اتفاقات فراسوی ادراک ما و جزو اسرار الهی هستند و سعی برای فهم حکمت خداوند و قضاوت بر آن ها با هوش محدودمان مثل اندازه گرفتن اقیانوس با پیمانه است.

 

هیچ وقت نمی توانیم و اجازه نداریم در تقدیرات الهی قضاوت کنیم. به همین دلیل قضاوت بر کارکرد دیگران ما را از آرامشی که به دنبال آن هستیم دور می کند. قضاوت فقط به ذات خداوندی تعلق دارد و بس. مسلما بارها در مورد اطرافیانمان قضاوت کرده ایم که اگر چنین است، باید از خداوند آمرزش بخواهیم.

 

داستان کوتاه در مورد قضاوت نادرست

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

 

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و  به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

 

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است...

 

چند داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان درباره قضاوت اشتباه,داستان درباره قضاوت نادرست

داستان درباره قضاوت نادرست

 

داستان بسیار زیبا درمورد زود قضاوت نکردن دیگران

انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمی کرد. فرزندی هم نداشت و تنها با همسرش زندگی می کرد. در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد. روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد. مردم هر چه او را نصیحت می کردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی در جواب می گفت: نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید. تا اینکه او مریض شد، احدی به عیادت او نرفت.

 

این شخص در نهایت تنهایی جان داد؛ هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه ی او برود، همسرش به تنهایی او را دفن کرد اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد. دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد! او گفت کسی که پول گوشت را میداد دیروز از دنیا رفت…!

” زود قضاوت نکنیم “

 

چند داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان درباره قضاوت اشتباه,داستان درباره قضاوت عجولانه

داستان درباره قضاوت عجولانه

 

داستانی در مورد قضاوت اشتباه

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

 

بنابراین دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . "

 

آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند .

 

دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : " عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ " کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :

 

" من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ "

 

کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن .

 

بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . "

 

 

کبوتر نر با عصبانیت گفت : " کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .

 

اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی ." کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .

 

کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . "

 

 

کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .

 

چند داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان درباره قضاوت اشتباه, داستان کوتاه در مورد قضاوت نادرست

داستان کوتاه در مورد قضاوت نادرست

 

از این پس قضاوت عجولانه ممنوع

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله ای که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد.

 

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت بیرون را با لذت لمس می کرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک چند ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. 

 

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی دست من می چکد. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. 

 

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند…. 

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

دوشنبه 100 آبان 10  3:3 عصر

مجموعه: شهر حکایت

 

یعقوب لیث,حکایت های یعقوب لیث, یعقوب لیث صفاری

حکایت های یعقوب لیث صفاری

 

حکایت های یعقوب لیث

یعقوب لیث، پایه گذار سلسله ایرانی‌نژاد صفاری بود که از زبان فارسی را محافظت نمود و او به ایرانی بودن خود مفتخر بود و هدفش بازگرداندن اصالت زبان پارسی و فرهنگ ایرانی به سرزمین ایران بود. یعقوب زبان فارسی را به جای زبان عربی که در ایران غلبه پیدا کرده بود، به عنوان زبان رسمی کشور اعلام نمود. با چند حکایت یعقوب لیث با ما همراه باشید.

حکایت اجرای عدالت از یعقوب لیث صفاری

شوشات : شبی هر چه کرد؛ خوابش نبرد، غلامان را گفت: حتما به کسی ظلم شده؛ او را بیابید. پس از کمی جست و جو؛ غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد، دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل، از قصر بیرون شد؛ در پشت قصر خود؛ ناله ای شنید که می گفت خدایا: یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم می شود؛ سلطان گفت: چه می گویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمده ام؛ بگو ماجرا چیست؟ 

 

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم؛ شب ها به خانه من می آید و به زور، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار می دهد. سلطان گفت: اکنون کجاست؟ مرد گفت: شاید رفته باشد. شاه گفت: هرگاه آمد، مرا خبر کن؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت: هر زمان این مرد، مرا خواست؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .

 

شب بعد؛ باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید؛ دستور داد تا چراغ ها و آتشدان ها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت. پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست .

 

پس؛ در دم سر به سجده نهاد، آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام. صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو  چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟ شاه گفت: هر چه هست؛ بیاور.

 

مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.

 

سلطان در جواب گفت: آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم؛ پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری؛ مانع اجرای عدالت نشود؛ چراغ که روشن شد؛ دیدم بیگانه است؛ پس سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام. 

 

یعقوب لیث,حکایت های یعقوب لیث,حکایتی از یعقوب لیث

حکایتی از یعقوب لیث

 

حکایت شکست یعقوب لیث صفاری از خلیفه

هنگامی که یعقوب لیث صفاری در جنگ با خلیفه شکست خورد بسیاری از مردانش کشته شدند و خودش در گندی شاپور به قولنج مبتلا شده در بستر بیماری افتاد. خلیفه، رسولی را با حکم ولایت فارس نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیش روی خود نهاد و به رسول گفت:

 

«به خلیفه بگو که من مردی رویگر زاده‌ام و اکنون بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها می‌شوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.»

 

یعقوب در سال 265 در گندی شاپور در اثر قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.

 

یعقوب لیث,حکایت های یعقوب لیث,حکایتی از یعقوب لیث صفاری

حکایتی از یعقوب لیث صفاری

 

داستان کوتاه مردانگی

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبت هاشان گفتند : چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟

 

بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد. البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راه ها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند. خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و … بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند.

 

 

در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است! بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟

 

او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و آنها در آن دل سکوت سهمگین شب ، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند

 

 

اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟

 

ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم. این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید.

 

آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى. سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟ گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو ، جاى دیگرى باشد.

 

تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد. آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

 

یعقوب لیث,حکایت های یعقوب لیث, داستان یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث صفاری

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

دوشنبه 100 آبان 3  6:49 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی

 

داستان صبر ایوب,صبر ایوب,داستان صبر حضرت ایوب

صبر ایوب

 

ماجراهای صبر ایوب

ایوب پیامبر، مردی بود مال و ثروت زیادی داشت و بچه های قوی و قدرتندی داشت و همینطور همسری زیبا و مهربان. موضوع این مقاله در مورد صبر حضرت ایوب نبی می‌باشد.

ایوب بنده تمام کمال خدا بود. هیچ کاری بدون اجازه و رضایت خدا انجام نمی داد. خود را در فراوانی نعمت‌های بی حد خداوند می‌دانست و در هر لحظه تسبیح و هر قدم شکر خدا به جا می آورد.

 

فرشتگان الهی او را خیلی زیاد تحسین می‌کردند و بزرگ می‌دانستند. به اندازه ای که شیطان را عصبانی می کرد و آتش نفرت در او شعله ور می شد.

 

او نمی‌توانست ببیند که فرشتگان خدا از ایوب به خوبی حرف می زنند و او را بنده نزدیک به خداوند می‌دانند. شیطان از وقتی که خداوند به او تا روز قیامت داده بود استفاده کرد.

 

داستان صبر حضرت ایوب

داستان صبر پیامبر خوب خدا، از همین جا شروع می شود. داستانی پر از پستی و بلندی که هرکدام از ما بودیم معلوم نبود چه آینده ای داشتیم. 

 

گرفتن مال و منال ایوب

شیطان با بی حیایی و گستاخی تمام  صدای خود به بارگاه خداوند رساند که، پروردگارا ایوب چناچه فرمان بردار توست، به این علت است که غنی است و آرامش خاطر دارد.

 

او می‌خواهد با این فرمان بردن از تو کاری کند که نعمتش را بسیار کنی. چنانچه او فقیر بود هیچ وقت او این گونه مطیع و فرمان بردار نبود.

 

از بارگاه خداوند جواب آمد که، ما بنده خود را از تو بهتر می‌شناسیم. ولی به تو این فرصت را می‌دهیم تا ایوب را آزمایش کنی. اجازه همه مال او را به تو واگذار می کنیم تا هر کار می‌خواهی انجام دهی.

 

شیطان با خوشحالی یک روز به همراه همراهان خود آتش به همه اموال ایوب کشید و هر چه چیزش را خاکستر کرد. ایوب به قدری فقیر شد که روزی خود را هم نمی‌توانست پیدا کند.

 

ولی شیطان فهمید که این مرد نه فقط به درگاه خداوند ناسپاسی نمی‌کند بلکه به مقدار شکر و بندگی خود هم اضافه می کند و یک لحظه از یاد خدا غافل نمی‌گردد.

 

داستان صبر ایوب,صبر ایوب,ماجرای صبر ایوب

داستان صبر ایوب

 

گرفتن فرزندان ایوب

در ادمه شیطان نیرنگ جدیدی پیدا کرد و به خداوند گفت که، پروردگارا ایوب فرزندانی تنومند و قوی دارد که همه آنها زن و خانه و خانه های خوب دارند و ایوب به آنها دلگرم است و گرنه این گونه چنین بندگی بیش از اندازه نمی‌کرد.

 

خداوند فرمود، ما ایوب را بهتر از هرکسی می‌شناسیم. ولی باز هم این فرصت را به تو می‌دهیم که او را بیازمایی. اکنون جان و مال فرزندان ایوب در دست تو است.

 

شیطان هم به یاران خود فرمان داد که بدون تلف کردن وقت خانه پسران ایوب را بر سر آنها ویران کنند. همه فرزندان ایوب با خانواده خود در زیر آوارها فوت کردند.

 

خبر این مصیبت به ایوب و همسرش که در تنگ‌دستی بسیار به سر می‌بردند رسید. آنها در حالی که در غم فرزندان خود داغدار بودند لحظه ای از شکر خداوند کوتاهی نکردند.

 

گرفتن سلامتی ایوب

شیطان که دیگر عاجز شده بود به خداوند گفت، پروردگارا ایوب با آنکه سن بسیاری دارد ولی از سلامتی کامل برخوردار است و چنانچه بندگی تو را می‌کند به علت ترس او است. چون می ترسد چنانچه شکر تو را نگوید سلامتی او را می گیری.

 

خداند به شیطان جواب داد که، ای نادان چنین نیست که تو می‌گویی ولی این آخرین فرصت را هم به تو می دهم، اختیار سلامت ایوب را به تو می دهم.

 

در ادامه شیطان پلید این حضرت را گونه ای به بیماری سختی مبتلا کرد که بر اثر آن چرک و خون از بدن او سرازیر شد و همه بدنش را عفونت گرفت، به گونه ای که هیچ جای سالم در بدن نماند.

 

ایوب داغدار سوگ فرزندان خود با فقر بسیار به خاطر بیماری هم زمین گیر شد. اما لحظه ای شکایت نکرد و در هر حال شکر خدا را می‌ کرد.

 

پروردگارا این بنده حقیر، سلامتی را از تو داشت. چنانچه آن را گرفتی باز هم من از جان تحت فرمان تو هستم و برای نعمت جان و ایمان تو را شکر می‌گویم.

 

شیطان در این حالت از عصبانیت به خود می‌پیچید اما همچنان خود را دلداری می‌داد که اگر این طور ادامه پیدا کند ایوب خسته شده به ناشکری خدا زبان می گشاید. ولی روزها و ماه‌ها و سال‌ها به این شرایط گذشت و ایوب شکر می‌گفت و شکایت نمی کرد.

 

 

هفت سال به این صورت گذشت و شیطان در انتظاری که جانسوز و استخوان‌سوز بود طی کرد. همسر ایوب هم بدون هیچ شکوه و شکایتی از او پرستاری می‌کرد.

 

داستان صبر ایوب,صبر ایوب,داستان صبر حضرت ایوب

داستان صبر حضرت ایوب

 

فریب دادن همسر ایوب

شیطان ناگهان با خود گفت، همسر ایوب! مقاومت ایوب از همسر اوست، چنانچه بتوانم همسرش را از پرستاری او باز دارم بدون تردید ایوب شکست می خورد.

 

شیطان در چهره پیرمردی نیکوکار بر سر راه همسر ایوب قرار گرفت و به نیرنگ دست زد و به او گفت صبر و شکیبایی بی‌ شک تو را در رتبه فرشتگان قرار می‌دهد. بهتر نیست ایوب که جایگاهی پیش خدا دارد، از او بخواهد که او را از این عذاب خلاص کند؟

 

 

تا کی می‌خواهد در این فقر و بدبختی بماند؟ چنانچه برای خودش نمی‌خواهد حداقل برای تو بخواهد. زن که فکر می‌کرد این پیرمرد خیرخواه است، فریب شیطان را قبول کرد و با ایوب صحبت کرد.

 

همسر وی به روزهای خوش گذشته اشاره نمود، روزهایی که فرزندان آنها بودند و در نهایت شادی و سلامت می گذراندند. به او گفت چرا از خدا نمی‌خواهی در مقابل این همه سختی لااقل سلامتی را به تو بر گرداند.

 

ایوب گفت من از خداوند خجالت می کشم تا وقتی که سال های محنت من با سال‌های خوشی ام برابری نکند از او چیزی نمیخواهم! دور شو از جلو چشمم، به خداوند اگر روزی سلامتی پیدا کنم صد تازیانه به علت این ناشکری به تو خواهم زد.

 

ایوب از همه امتحانات الهی سرافراز بیرون آمده بود ولی بدون پرستار بسیار رنج می‌برد چون توانی برای حرکت نداشت. به خداوند گفت، پروردگارا من در ناتوانی و غم و درد میگذرانم و تو مهربان ترین مهربانان هستی.

 

پایان امتحان الهی

داستان حضرت ایوب به اینجا که رسید، خداوند موقع آزمایش او را تمام شده اعلام کرد و به او جواب داد، ای بنده خوب و صبور و شاکر ما، پای خود را بر زمین بکوب تا چشمه‌ای زلال بجوشد و از آن بنوش و تن خود را در آن بشوی.

 

ایوب این چنین کرد و به اذن خداوند سلامتی و جوانی مجدد به او برگشت و همسر او هم سلامتی و جوانی خود را به دست آورد. همه فرزندان و خاندان او را مجددا زنده کرد.

 

به ایوب فرمود برای قسم خود در مورد همسرش، صد چوبه را به هم ببندد و یک بار بسیار ملایم بر بدن او بزند. خداوند فرزندان و نوادگان دیگری هم به ایوب بخشید و او تا مدتها به خوشبختی و پیامبری زندگی کرد.

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

چهارشنبه 100 مهر 21  4:7 عصر

مجموعه: شهر حکایت

 

حکایت مرد احمق,مرد احمق,داستان مرد احمق

حکایت مرد احمق

 

حکایت جالب مرد احمق

کفش‌دوزى ساده و ابله را زنى کولى و دِرْد و نصیب شده بود که خیلى او را اذیت مى‌کرد. روزى نزدیک ظهر خسته و مانده براى خوردن ناهار و استراحت به منزل آمد. زن او از آشپزخانه فریاد زد: نمک نداریم برو کمى نمک بخر و زود بیا تا ناهار را بکشم. مردِ بیچاره زحمت‌کش بدون گفتن سخنى برگشته رفت.

در سر خیابان دکان بزازى بود رو به صاحب دکان کرده گفت: زنم از من نمک خواسته قدرى نمک به من بدهید. بَزّاز لبخند زده گفت: نمک ما تمام شده کمى بالاتر برو در دست راست یک دکان نعلبندى است که نمک خوبى داره از او بخر. مرد ساده‌لوح راه افتاده مسافتى راه رفت تا به دکان نعلبندى رسید. از او نمک خواست استاد نعلبند چشمکى به شاگرد خود زده گفت: مال ما تمام شده ده بیست قدم بالاتر برو پالان‌دوز نمک سفید خوبى دارد. مرد بدبخت راه افتاد مدتى رفت تا به دکان پالان‌دوز دسید و نمک طلبید.

 

استاد پالان‌دوز تبسمى کرده گفت: نمک سفید خوبى داشتیم حیف که تمام شد اما زرگر نزدیک میدان نمک‌هاى خوبى آورده. مدتى مرد ساده‌لوح گشت گشت گشت تا به دکان زرگرى رسید از زرگر نمک خواست زرگر گفت: حیف که دیر آمدى و ما موجودى نمک‌مان را یکجا فروختیم اما اگر حاضر باشى تا بیرون دروازه بروى به معدنِ نمک مى‌رسى و بدون هیچ زحمت هرچه نمک بخواهى به قیمت‌ِ ارزان از آنجا خواهى خرید.

 

کفش‌دوز بدبخت گرسنه، خسته، تشنه پاشنه‌ها را ورکشیده راه افتاد رسید. به دروازه و از آن‌هم گذشت. در گرماى ظهر چند کیلومتر راه رفت ولى از معدن نمک اثرى ندید. در این بین از دور جمعى را دید سواره و پیاده شادمان در حال رقص با سرنا و دهل مشغول آمدن‌ هستند و سر یکى از سوارها ترمه و زرى انداخته در وسط جمعیت مى‌باشد او براى تماشا ایستاد ولى یکى از آن جمع بدون مقدمه از اسب پائین آمده دو کشیده آب‌دار به کفش‌دوزِ بیچاره زد. آن بدبخت گریه‌کنان گفت: چرا مرا مى‌زنی.

 

مرد گردن کلفت و خودپسند گفت: مگر تو آدم نبودى و ندیدى عروس مى‌آورند؟ مى‌خواستى بگوئى مبارک باشد همیشه خوش و خرم باشید و خدا به همه‌مان نصیب کند. مرد بدبخت گفت: من نمى‌دانستم اینکه زدن لازم نداشت حالا دیگر یاد گرفتم بعد از این هر وقت دیدم عروس مى‌آورند این حرف‌ها را مى‌زنم. پس دنبال معدن نمک به راه افتاد و هنوز راه زیادى نپیموده بود دید زرى شالِ ترمه روى او انداخته‌اند.

 

سرنا و دهل هم همراه ندارند اما آواز مى‌خوانند کفش‌دوز چون به آنها رسید از ترس کتک گفت: مبارک است همیشه خوش و خرم باشید و خدا به همه‌مان نصیب کند. دو سه نفر مرد بزن‌بهادر از جمعیت چد شده او را به باد کتک گرفتند. فریاد زد: چرا مرا مى‌زنید من به شما بدى نکرده یا حرف بدى نزده‌ام. گفتند: مگر کورى و نمى‌بینى مرده مى‌آورند، عوض اینکه فاتحه بخوانى بدجنسى و مسخره مى‌کنى احمق نادان. کفش‌دوز گریه‌کنان پاسخ داد: والله مرا تقصیرى نیست این حرف‌ها را به من یاد دادند، شما از گناه من بگذرید دیگر نمى‌گویم.

 

چون آنها او را رها کردند رو به فرار گذاشته مدتى راه رفت تا کنار نهرى رسید. خسته و عرف کرده نشست و دست و رو را صفائى داده از فریاد شکم به فغان برد که سوارى رسید و قفسه را گرفته خواست از آب پر کند. آب پر زور بود قمقمه را برد. هرچه دنبال او افتاد او هم رو به فرار نهاد. از قضا در آن نزدیکى خانى به شکار آمده بود و آهوئى را دیده مى‌خواست تیر بیاندازد. آهو از صداى پاى کفش‌دوز رمیده و مانند تیر شهاب رفت. خان از کمینگاه بیرون جسته بناى بد گفتن و کتک زدن به او را گذاشت که مردکه احمق وقتى مى‌بینى کسى شکار مى‌کند این‌طور مثل کره?‌خر ندو.

 

کفش‌‌دوز گریان پرسید: پس چه کنم؟ خان گفت: آدم یواش ‌یواش و دولا دولا راه مى‌رود و این‌ور و آن‌ورش را مى‌یابد. کفش‌دوز پوزش خواسته از آنجا رد شد. از دور آبادى دید. خود را به آنجا رسانید که از معدن نمک خریده برگردد. اتفاقاً شب گذشته در آبادى دزدیِ مهمى شده بخشدار و کدخدا پى دزد مى‌گشتند. چون چشم آنها به کفش‌دوز که یواش یواش و دولا دولا راه مى‌رفت و این‌ور آن‌ور خود را نگاه مى‌کرد افتاد یقه‌ او را چسبیدند که تو دزدى و شروع به کتک زدن او کردند که محل اموال مسروقه را نشان بدهد. در این اثنا خان شکارچى رسید و چگونگى را پرسید گفتند: این مرد دزد و غریب این محل است مانند دزدها یواش‌ یواش و دولا دولا راه رفته این‌ور و آن‌ور را نگاه مى‌کرد.

 

خان زد به خنده و گفت: بابا این دزد نیست بلکه مرد ساده احمقى است و من به او دستور دادم که اگر دیدى کسى شکار مى‌کند تو پاورچین پاورچین راه برو. چون خان کفش‌دوز را از دست آنان رهانید پرسید: نوکر مى‌شوی؟ کفش‌دوز در جواب گفت: بله. خان گفت: حالا که حاضرى اسب مرا سوار شو و این باز و تازى را هم با خود به دهى که از دور نمایان است ببر. من مالک آن آبادى هستم و خانه‌ام آنجا است تو این اسب و تازى و باز را ببر به خانم تسلیم کن تا من ساعتى دیگر بیایم.

 

حکایت مرد احمق,مرد احمق,حکایت جالب مرد احمق

حکایت بلند مرد احمق

 

ولى زنجیر تازى را ول مکن و باز را هم خیلى مواظبت نما. کفش‌دوز اسب را سوار شده راه افتاد و چون خیلى گرسنه بود دست به میان خورجین نموده همه رقم خوردنى در آن یافت. پس به‌قدر کافى خورده و چون سیر شد بناى آوازه‌خوانى گذاشت ولى باز دم به دم پر زده او را اذیت مى‌کرد پس با خود گفت خواب است او ار به میان خورجین گذاشته سر او را محکم بست و پس از نیم ساعت خوش و خندان به ده وارد شد ولى به محض ورود به آبادى سگ‌هاى درنده و نانجیب ده ریختند سرِ تازیِ خان.

 

کفش‌دوز چون خان گفته بود زنجیرِ تازى ول مکن او را ول نکرد. همان‌طور زنجیر مى‌کشید و حیوان بیچاره نمى‌توانست از خود دفاع نماید و تا رسیدن به منزل خان در زیر دندان سگ‌ها تیکه و پاره شده به‌محض رسیدن به منزل افتاده جان داد.

 

خانم که از قضیه خبردار شد گفت: ابله چرا زنجیر او را برنداشتى تا حیوان از خود دفاع کند و زود دویده به خانه بیاید؟ کفش‌دوز گفت: امر خان بود که زنجیر او را ول نکنم. خانم پرسید: باز کجاست؟ کفش‌دوز گفت: خاطرجمع باشید او سالم است و شروع کرد به باز کردن خورجین. خانم فریاد زنان گفت: لابد او را هم میان خورجین خفه کرده‌ای؟ اتفاقاً حدس خانم صحیح درآمد. پس خانم گفت: آقا اسب و باز و سگ او را از پدر خود بیشتر دوست دارد وحالا نمى‌دانم با تو چه خواهد کرد؟

 

در این اثنا آن وارد شد و خانم سر گذاشت را براى او نقل نموده از کفش‌دوز شفاعت کرد. خان ساعتى فحاشى و داد و بى‌داد نمود ولى آخر از گناه او گذشت و مدتى کفش‌دوز در خانه? آنان نوکرى مى‌کرد. ولى دست به عصا راه مى‌رفت. اتفاقاً گاو شیرده? خان بیمار شد. خان به کفش‌دوز گفت:

 

شب تو روى سکوى طویله بخواب و پى سوز را خاموش مکن و هشیار باش همین‌که دیدى گاو مى‌خواهد بمیرد فوراً سر او را برد که اقلاً حرام نشود. کفش‌دوز روى سکوى طویله بخواب رفته نصفه‌هاى شب یک‌مرتبه بیدار شده دید چراغ خاموش شده و صداى خر خر گاو مى‌آید در تاریکى دست به این‌ور و آن‌ور مالید که کبریت را پیدا کند نیافت ولى کارد تیز خود را جسته به یک حرکت خویش را به گاو رسانیده سر او را از تن جدا کرد و رفت خوابید صبح پیش از آنکه او بیدار شود خان آمد احوال گاو خود ار بپرسد دید گاو مرده و سر اسب به‌‌جاى گاو بریده است. فهمید داستان از چه قرار است.

 

لگد محکمى به کفش‌دوز زده گفت: احمق بى‌شعور بدبخت کور بودی. این چه‌کار است کرده‌ای؟ کفش‌دوز از خواب پریده نگاه کرد گاو را مرده و اسب را بى‌سر یافت مات و حیران مانده زبان او بند آمد ولى خان چون مرد نیک‌نفسى بود و زن او هم میانجى شد باز از گناه او درگذشت. کفش‌دوز با خود عهد کرد که بااحتیاط باشد. روزى خانم مهمان داشت پسر شش‌ماهه‌ خود را به او سپرد که نگاه‌ دارد و گفت: من مهمان و کار دارم مواظب بچه باش گریه نکند.

 

 

کفش‌دوز بچه را نگه‌ داشت ولى به زودى بچه شروع به گریه نمود و هرچه او را راه مى‌برد و لالائى گفت نه خوابید و نه آرام گرفت. یادش آمد که در شهر بچه‌ها که نمى‌خوابیدند به آنها تریاک مى‌دادند و به خاطر آورد که یک حبه تریاک در ته کیسه‌اش هست. به دقت گشت و آن‌را پیدا کرد و به زور انداخت توى گلوى بچه، کودک چند دقیقه ناراحتى کرد ولى بعد راحت شده بى‌حرکت افتاد. پس از ساعتى که خانم تبچه را خواست بچه? بى‌زبان را مرده تحویل او داد. مادر بیچاره پس از گریه و زارى به او گفت:

 

احمق از این ده برو که اگر خان بیاید پدرت را مى‌سوزاند زیرا این گناه غیر از آن دفعه‌ها است. کفش‌دوز گریه‌کنان گفت: خانم مرا از خانه خود مى‌رانید با اینکه من با شما انس گرفته‌ام از این خانه بروم. خانم با عصبانیت تمام گفت: این همه خدمت که به ما کردى بس است حالا برو مدتى در خانه دیگران بمان. کفش‌دوز که هوا را پس دید نقدینه و اثاث هرچه داشت برداشته با کمالِ عجله از آن ده خارج شد و پس از دو ساعت راه اول شب به دهى رسیده به پشتِ بامى رفت و از سوراخ به پائین نگاه کرد. دید خالى است و کسى در آن نیست پس از سوراخ فرود آمده دید نان سفید لواش و کره زرد گاو و عسل و تخم‌مرغ فراوان آنجا هست.

 

 

قدرى نان با کره و عسل خورده مقدارى هم لاى لواش پیچیده گذاشت به بغل، چند تا تخم‌خرغ درشت هم در کلاه خود پنهان کرده از در بیرون آمده در روبه‌رو درى دید که روشنائى از آن نمایان است. نگاه کرد پیرزنى را دید جلو بخارى نشسته غذا مى‌پزد. در را باز کرده سلام نمود. زن علیک گفت و تعارف کرد. دوشکچه‌اى که جلوى بخارى افتاده بود نشان داد. کفش‌دوز روى آن نشسته مشغول صحبت شدند. حرارتِ آتشِ بخارى و حرارت بدنِ کفش‌دوز کره را آب کرده از میان دو پاچه خود درآمده ریخت روى دوشکچه پیرزن وسواسى یک‌دفعه چشم او افتاد به آن مانند فشفشه از جا پریده دو دستى زد تو سر کفش‌دوز گفت: بدبخت مرد به این گُندگى برجاش مى‌شاشد؟

 

تخم‌مرغ هم در کلاه کفش‌دوز شکسته از دورِ کلاه او ریخت به‌صورت او و کفش‌دوز با هزار زحمت خود را از دستِ پیرزن نجات داده شبانه از ده به‌در آمد و فردا نزدیک ظهر به دهى رسید. جلو مسجد آبادى وضو گرفت و نماز خواند و از خدا خواست که او را از این دربه‌درى و بیچارگى نجات دهد. کدخدا و دو سه تن از ریش سفیدان آبادى که آنجا بودند استغاثه او را شنیدند، پیش آمده گفتند:

 

سواد داری. کفش‌دوز گفت: بلی. کدخدا گفت: کجا مى‌روی. گفت: نمى‌دانم. کدخداکفت: حالا که این‌طور است از اینجا نرو، ده ما جاى خوبى است و ملا هم نداریم. کفش‌دوز قبول کرد که روزها بچه‌هاى ده را جمع کرده در مسجد نماز و قرآن یاد آنها بدهد و شام و صبح و ظهر هم اذان بگوید و صیغه و عقد و طلاق را هم جارى نماید. مدتى به این ترتیب در آبادى به‌سر برد.

 

 

کم‌کم هوا گرم شده و تابستان آمد. ملا مجبوراً شب‌ها پشت‌بام طویله مى‌خوابید. یکى از شب‌ها که هوا خیلى گرم بود، کک‌هائى در تنُبان کلفت و پشمى کفش‌دوز بدبخت رفته نگذاشتند بخوابد، ناچار شلوار خود را بیرون آورده بالاى سر خود گذاشت و به خواب رفت. سحر که بیدار شد دید موقع اذان مى‌گذرد. دست کرد شلوار را نیافت از سوراخى به طویله نگاه کرد دید گوساله دارد شلوار او را مى‌بلعد. از هول جان و از ترس بى‌شلوارى از سوراخى خود را به طویله انداخت، لنگه شلوار خود را گرفت و شروع کرد به کشیدن. او کشید گوساله کشید. لکن بالاخره گوساله پیش برد و شلوار از دست او در رفت و به چاه گندم که دو متر عمق داشت افتاد.

 

پس از اینکه خود را به سلامت ته جاه دید صداى شرشر آب آنجا شنید. فریاد زد: اُهوى هر کسى هستى من توى چاه گندما افتاده‌ام بیا مرا در بیار. اتفاقاً این عروس کدخدا بود که آمده بود سحرى در حمام همسایه? طویله غسل کند و صداى ملا را شناخت. لنگى به‌سر انداخته لبِ چاه آمد و به کفش‌دوز گفت: ملا دستت را بده بالا بکشم. قضا را کش‌دوز سنگین بود و دختر جوان علاوه بر اینکه نتوانست او را بیرون کشد خود او هم افتاد توى چاه و لنگ هم از سر او افتاد. اهل ده چون فهمیدند که عروس و ملا گمشده‌اند تا نزدیک ظهر از پى آنها گشتند تا در چاه گندم پیداشان کردند در حالى‌که ملا بى‌شلوار و عروس لخت بود.

 

انجمنى از ریش‌سفیدان تحت ریاست کدخدا که خیلى اوقات‌ او تلخ بود تشکیل گشته و به بازرسى پرداختند و سرانجام بى‌گناه آن دو بر همه ثابت گردید. اما کفش‌دوز پس از پایان انجمن رو به کدخدا کرده گفت: من دیگر در اینجا با این رسوائى نمى‌مانم و اندوخته و لوازم زندگى خود را برداشته با جمعى رو به شهر خود نهاد.

 

در میان راه اتفاقاً دزدها به کاروان آنها زده و دارائى و لباس کفش‌دوز را هم بردند و سایرین پاى پیاده و لخت رو به شهر رفتند که به حاکم شکایت نمایند. اما کفش‌دوز گفت: من با این وضع به شهر نمى‌آیم و همان‌طور با پیراهن و زیرشلوارى در کمرکش کوه دراز کشید. بالاى سر او سنگ بزرگ چند خروارى دید. گفت: خدایا من دیگر از زندگى سیر شده‌ام این سنگ را بفرست بیاید مرا راحت کند.

 

اتفاقاً دعاى او به حاجت رسید. فوراً سنگ تکان خورده شروع به غلتیدن نمود. کفش‌دوز بیچاره برخاسته فرارکنان گفت: خدایا چند مدت است از تو دولت، عزت، مال، آسایش خواستم اصلاً گوشَت به خواهش‌هاى من بده کار نبود. چه شد تا مرگ را خواستم فوراً به‌سر وقتم فرستادی؟ سنگ همان‌طور آمد تا به زمین رسید و کفش‌دوز بعد از اطمینان پیدا کردن نزدیک رفت جاى سنگ را تماشا کند. دید زیر آن سوراخى باز شده کم‌کم با دست آن را بازتر کرد. تخته‌سنگى پیدا شد. با زحمتِ زیاد و بالله و یا على آن‌را بلند کرده دید زیر آن پلکانى است. از پله‌ها پائین رفت رسید به زیرزمین بسیار بزرگى که دور تا دور آن خمره? مسى گذارده بودند. هرکدام را برداشت زر و گوهر در آن بسیار دید.

 

پس اندکى از پول‌هاى زرد برداشت و بیرون آمد روى سنگ را پوشانیده به شهر رفت و اول لباس از همان بزار سرکوچه که اول دفعه او را به این همه بلایا مبتلا کرده و عقب نمک چند ماه سرگردانش ساخته بود خریده پوشید و بعد سر ظهر در خانه خود را زد. زن او در را باز کرده و چشم او که به او افتاد بسیار خوشحال شده با احترام تمام به اطاقش برده روى دوشکچه‌اش نشانید و سرگذشت چند ماهه او را پرسید او هم همه پیش‌آمد را از اول تا آخر بیان کرد. زن به همراهى شوهر خود تدریجاً زر و گوهرها را به شهر آورده خانه وسیع و آبرومندى ساخته و خیرات‌ها و احسان‌ها نموده داراى اولاد و زندگى مرتب و خوش گردیده خوردند و پوشیدند و بخشیدند.

 

طلعت کیانوش‌نژاد از رشت


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

یکشنبه 100 مهر 4  4:32 عصر

مجموعه: شهر حکایت

 

حکایت فقر و ثروت,فقر و ثروت,فقر بهتر است یا ثروت

حکایت فقر و ثروت

 

حکایتی از فقر و ثروت

فقر بهتر است یا ثروت: به نظر می آید بیشتر مردم در روبرو شدن با این پرسش تعجب کنند چون به خاطر توهمی که دارند می گویند؛ معلوم است دیگر کدام عاقل است که بگوید فقر بهتر است؟ کیست که بگوید دارایی مشکل است؟ هر چه بلا و مشکلات در مردم و جامعه است از فقر است. در این مطلب حکایتی درباره نوع نگاه افراد به فقر و ثروت برای شما آورده ایم.

یک حکایت فقر و ثروت

یک روز یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد کسانی که در آنجا زندگی می کنند، تا چه اندازه فقیر هستند.

 

هر دوی آنها یک شبانه روز در منزل کوچک یک روستایی مهمان بودند. در مسیر برگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: چه نظری درباره مسافرتمان داری؟

 

حکایت فقر و ثروت,فقر و ثروت,فقر بهتر است یا ثروت

یک حکایت از فقر و ثروت

 

پسر جواب داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها دقت کردی؟ پسر جواب داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این مسافرت یاد گرفتی؟

 

 

پسر قدری فکر کرد و سپس به آهستگی گفت: فهمیدم که ما در منزل یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند...

 

 

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ولی باغ آنها بی پایان ست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه افزود : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما تا چه اندازه فقیر هستیم...!!!

 

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

پنج شنبه 100 شهریور 25  4:41 عصر

مجموعه: داستانهای خواندنی

 

داستان های خواندنی درباره دروغ گفتن,داستان های درباره دروغ گفتن,داستان آموزنده درباره دروغ گفتن

داستان هایی درباره دروغ گفتن

 

داستان آموزنده درباره دروغ گفتن

یک قانون در مورد دروغ گفتن هست که می گویند دروغگو بالاخره رسوا می شود پس مراقب حرف زدنتان باشید. در این مطلب چند داستان کوتاه درباره دروغگویی و عاقبت دروغگویی آورده ایم با ما همراه باشید.

چند داستان کوتاه درباره دروغ

دروغگویی چهار دانشجو 

چهار فرد دانشجو که به خودشان خیلی مطمئن بودند یک هفته پیش از امتحان پایان ترم به سفر رفتند و با هم بسیار خوشگذرانی کردند. ولی هنگامی که به شهر خود بازگشتند متوجه شدند که در باره تاریخ امتحان خود اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح برگزار شده است.

 

پس تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و دلیل جا ماندن از امتحان را برای او بگویند . بنابراین آنها برای غیبتشان به دنبال راهی گشتند!

 

و به دروغ به استاد گفتند : ما به شهر دیگری رفته بودیم که هنگام بازگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و چون زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را پیدا کنیم  و از او کمک بگیریم، به همین علت دوشنبه دیر هنگام به خانه رسیدیم. استاد فکری کرد و قبول کرد که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

 

آن چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی داد و از آنها خواست که پاسخ بدهند. آنها به نخستین سوال نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خیلی راحت بود و به آسانی به آن پاسخ دادند. بعد از آن ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه جواب بدهند که سؤال این بود :

 

کدام لاستیک پنچر شده بود؟!!!

 

داستان های خواندنی درباره دروغ گفتن,داستان های درباره دروغ گفتن,داستان آموزنده درباره دروغ گفتن

داستان های خواندنی درباره دروغ گفتن

 

دروغ آشکار امیرحسین

سلطان حسین بایقرا که حاکم خراسان و زابلستان بود با یعقوب میرزا که حاکم آذربایجان  بود رفیق بود و با هم نامه نگاری می کردند و برای هم هدیه نیز می‌فرستادند.

 

 

زمانی که سلطان حسین قدری چیزهای گران قیمت به فردی به نام امیرحسین ابیوردی داد و گفت: این هدیه ها را با کتابی که از کتابخانه به نام کلیات جامی است می‌گیری و به عنوان هدیه برای سلطان یعقوب میرزا می‌بری.

 

امیرحسین پیش کتابدار رفت و کتاب کلیات جامی را خواست و او اشتباهاً کتاب فتوحات مکیه تاءلیف محی الدین عربی که به همان اندازه و حجم بود داد.

 

امیر حسین به سمت آذربایجان رفت و نزد یعقوب میرزا آمد و نامه سلطان حسین و هدایای با ارزش را تقدیم او کرد. یعقوب میرزا پس از قرائت نامه و احوالپرسی از سلطان و ارکان دولت، از خود امیرحسین احوال پرسید و از دوری راه که دو ماه طول کشیده بود سئوال کرد و گفت: حتماً هم صحبتی نیز داشتی که به شما خوش گذشته باشد.

 

امیرحسین گفت: بلی کتاب کلیات جامی را که تازه رونویسی شده بود همراهم بود و مرتب به خواندن آن مشغول بودم و از آن لذت می‌بردم.

 

یعقوب میرزا تا نام کتاب کلیات جامی را شنید گفت: خیلی مشتاق بودم و از آوردن این کتاب خوشحال شدم. امیرحسین یکی از ملازمان را فرستاد و کتاب را آورد به دست یعقوب میرزا داد.

 

یعقوب میرزا هنگامی که کتاب را باز کرد، دید کتاب فتوحات مکی است و رو به امیرحسین کرد و گفت: این کلیات جامی نیست، چرا دروغ گفتی؟!

امیر حسین از شرم به عقب برگشت و دیگر صبر نکرد جواب نامه را بگیرد، به سمت خراسان حرکت کرد و گفت: حاضر بودم وقتی که دروغم آشکار شد می مردم.

 

داستان های خواندنی درباره دروغ گفتن,داستان های درباره دروغ گفتن,داستان های کوتاه درباره دروغ

داستان های کوتاه درباره دروغ

 

دروغگویی میمون

سال ها پیش چند دریانورد با هم سوار یک کشتی شدند تا به سفر دریایی بروند. یکی از دریانوردها میمونش را با خود آورده بود تا در این سفر طولانی حوصله اش سر نرود. چند روزی بود که آن ها در مسافرت بودند.

 

ناگهان طوفان وحشتناکی آمد و کشتی آن ها را واژگون کرد. همه در دریا افتادند و میمون نیز که در آب افتاده بود اطمینان داشت که به زودی غرق می شود. میمون که از نجاتش ناامید شده بود ناگهان دلفینی را دید که به سمت او می آید. بسیار خوشحال شد و پشت دلفین سوار شد.

 

زمانی که آن ها به یک جزیره رسیدند میمون دلفین را پیاده کرد. دلفین از میمون پرسید:« قبلاً به این جزیره آمده ای، اینجا را می شناسی؟» میمون جواب داد:« بله. می شناسم. راستش پادشاه این جزیره بهترین رفیق من است. آیا تو می دانستی من جانشین پادشاه هستم؟»

 

دلفین که می دانست هیچ کس در این جزیره زندگی نمی کند، گفت:« خب، پس شما جانشین پادشاه هستی! بنابراین خوشحال باش، چون تو از این به بعد می توانی خود پادشاه باشی!» میمون از دلفین پرسید:« چگونه؟» دلفین که داشت از ساحل دور می شد پاسخ داد:« کار دشواری نیست. چون تو در این جزیره فقط هستی و کسی غیر تو اینجا زندگی نمی کند، بنابراین تو پادشاه هستی!»

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 

نوشته شده توسط:   الهه ناز  

چهارشنبه 100 شهریور 24  12:54 عصر

 

حکایت آموزنده, حکایت های گلستان سعدی

حکایت های سعدی در مورد احسان و نیکوکاری

 

حکایت درباره احسان و نیکوکاری

ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (606 – 690 هجری قمری)، شاعر و نویسنده? پارسی‌گوی ایرانی است. 

حکایت اول درباره نیکوکاری کردن: 

بزارید وقتی زنی پیش شوی

که دیگر مخر نان ز بقال کوی

به بازار گندم فروشان گرای

که این جو فروشیست گندم نمای

نه از مشتری کز زحام مگس

به یک هفته رویش ندیده‌ست کس

به دلداری آن مرد صاحب نیاز

به زن گفت کای روشنایی، بساز

به امید ما کلبه اینجا گرفت

نه مردی بود نفع از او وا گرفت

ره نیکمردان آزاده گیر

چو استاده‌ای دست افتاده گیر

ببخشای کآنان که مرد حقند

خریدار دکان بی رونقند

جوانمرد اگر راست خواهی ولیست

کرم پیشه? شاه مردان علیست

 

یک زمان، زنی نزد شوهر خود گلایه کرد که «دیگر از بقال محله نان نخر»

برو و از بازار گندم فروشان خرید کن که این بقال به جای گندم، جو می‌فروشد.

یک هفته است که کسی صورت او را ندیده است و دلیل آن هم از ازدحام مشتری نیست، بلکه از ازدحام و انبوهی مگسان در اطراف او است که صورتش دیده نمی‌شود!

آن مرد نیازمند با دلداری به زنش گفت: ای روشنایی! مدارا کن!

به امید اینکه ما از او خرید کنیم، اینجا دکان باز کرده است. رسم مردانگی نیست که سودش را از او دریغ کنیم.

دنباله‌رو نیکمردان آزاده باش! هنگامی که به پا ایستاده‌ای، دست آنان که بر زمین افتاده‌اند را بگیر

 
 

بخشش کن! که آنان که مردان حقیقت هستند، از مغازه‌هایی که رونق ندارند خرید می‌کنند.

اگر به راستی به دنبال شخص جوانمرد می‌گردی، «ولی» جوانمرد راستین است. سرور مردان که پیشه‌اش بخشندگی است، «علی» است.

 

حکایت آموزنده, حکایت های گلستان سعدی

حکایت آموزنده

 

حکایت دوم درباره نیکی کردن: 

شنیدم که پیری به راه حجاز

به هر خطوه کردی دو رکعت نماز

چنان گرم رو در طریق خدای

که خار مغیلان نکندی ز پای

 به آخر ز وسواس خاطر پریش

پسند آمدش در نظر کار خویش

به تلبیس ابلیس در چاه رفت

که نتوان از این خوب تر راه رفت

 گرش رحمت حق نه دریافتی

غرورش سر از جاده برتافتی

یکی هاتف از غیبش آواز داد

که ای نیکبخت مبارک نهاد

مپندار اگر طاعتی کرده‌ای

 که نزلی بدین حضرت آورده‌ای

 به احسانی آسوده کردن دلی

 به از الف رکعت به هر منزلی

 


     پیری به قصد حج به حجاز میرفت و در هر قدم دو رکعت نماز می خواند و آنچنان گرم نماز و این کار بود که تیغ و خار بیابان را از پای خود در نمی آورد تا اینکه در نهایت به وسوسه ای دچار تکبر شد و از این کار خودش خوشش آمد و شیطان او را به چاه غرور افکند که از این بهتر نمی شود راه رفت و اگر خداوند به او رحم نکرده بود از راه مستقیم گمراه میشد که غرور گناه شیطان و بسیار خطرناک است.

هاتفی از سمت خدا در گوش دلش زمزمه کرد که ای مبارک نهاد (اشاره به تبریک خدا به خود هنگام آفرینش انسان) گمان نکن اگر نماز و اطاعتی کرده ای، هدیه ای به حضور خداوند فرستاده ای که به احسان و خوبی کردنی در بدست آوردن دل رنجوری بهتر از هزار رکعت نماز در هر قدم است چون نماز به طمع بهشت برای خود است و نه خدا ولی خوبی به دیگران به خدا می رسد که مردم بندگان خدا هستند.

 

حکایت آموزنده, حکایت های گلستان سعدی

حکایت های سعدی

 

حکایت سوم از سعدی در مورد نیکوکاری : 

یکی در بیابان سگی تشنه یافت

برون از رمق در حیاتش نیافت

کله دلو کرد آن پسندیده کیش

چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازو گشاد

سگ ناتوان را دمی آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مرد

که داور گناهان از او عفو کرد

الا گر جفاکاری اندیشه کن

وفا پیش گیر و کرم پیشه کن

کسی با سگی نیکویی گم نکرد

کجا گم شود خیر با نیکمرد؟

کرم کن چنان که‌ت برآید ز دست

جهانبان در خیر بر کس نبست

به قنطار زر بخش کردن ز گنج

نباشد چو قیراطی از دسترنج

برد هر کسی بار در خورد زور

گران است پای ملخ پیش مور

 

مردی از بیابانی می ‏گذشت سگی را دید که از شدت تشنگی زبانش را به خاک های نمناک می ‏مالد در آن جا چاه آبی بود مرد کفش خود را به دستار شالی بست و آن را فرستاد به ته چاه و از آن آب کشید و بعد با دست خودش آب به ان حیوان داد و او را سیراب و از مرگ حتمی نجات داد وحی به پیامبر زمانش رسید که خدا کار این انسان را پاداش می ‏دهد و این عمل نزد خداوند دارای ارزش و بها است (شَکَر اللّه له وادْخَله الجنة) خداوند از عمل نیک این مرد قدردانی نمود و او را به پاس این عمل اخلاقی و پسندیده به بهشت برد.

 

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته


 
نظرات شما ()
 
   1   2   3   4   5   >>   >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
 
دوشنبه 100 آذر 8
امروز:   395 بازدید
دیروز:   1632  بازدید
فهرست
پیوندهای روزانه
آشنایی با من
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
الهه ناز
دلسوز و مهربان نسبت به همه بنده های خدا هستم و سعی میکنم به همه کمک کنم. لطف کنید وبلاگ را فقط با اکسپلورر مشاهده فرمایید چون اینطوری دیگه بهم ریخته نخواهد شد...
لوگوی خودم
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
اوقات شرعی
لینک دوستان
به سوی فردا
دیار عاشقان
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
خورشید تابنده عشق
EMOZIONANTE
اگه باحالی بیاتو
Smile of dream

نظرمن
عاشق آسمونی
آخرالزمان و منتظران ظهور
***جزین***
لحظه های آبی
عصر پادشاهان
Different.fdan
● بندیر ●
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

سلام
ن والقلم ومایسطرون
سرباز ولایت
لنگه کفش
د نـیـــای جـــوانـی
مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
هستی همیشگی
منتظر ظهور
دانلود آهنگ جدید
سکوت ابدی
ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده
SIAH POOSH
بخور زار
بلوچستان
فرزانگان امیدوار
بامبو
رز یخ زده
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
معرفی سایت ها و بهترین های اینترنت
مدرسه ای شاد
محفل آشنایان((IMAN))
عاشقان
آخرین روز دنیا
هیس
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
اتاق دلتنگی
مهر بر لب زده
ادبیات و فرهنگ
MATIN 3DA
ارتش دلاور
عشاق((عکس.مطلب.شعرو...))
PARANDEYE 3 PA
PARANDEYE 3 PA
فانوسهای خاموش
همنشین
کانون فرهنگی شهدا
ساده دل تنها
یا د د اشت ها ی شخصی خو د م .
سایت مشاوره بهترین تمبرهای جهان دکترسخنی
شهرستان بجنورد
وبلاگ آموزش آرایشگری
کلکسیون تمبرخانواده شهید محمدسخنی وجمیله رمضان
اسیرعشق
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
سایت طنز و کاریکاتور دکتررحمت سخنی
شب و تنهایی عشق
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
عصر پاییزی
به خوبی فکر کن
آقاشیر
دانلود بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل
.دوازدهمین سوارسرنوشت
کامپیوتر+ اینترنت+ ...
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
روانشناسی آیناز
کـــــلام نـــو
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
آوای قلبها...
طب ورزشی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
دوربین مدار بسته
سفیر دوستی
سایت گوناگون دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
آسمان آبی من
تنهایی......!!!!!!
خبر روز
کربلا
رویش
یادداشتها و برداشتها
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
آموزش شنا
معیار عدل
کارشناس مدیریت بازرگانی: مهران حداد
سکوتی پرازصدا
xXx رنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
.: شهر عشق :.
تک درخت
پیامنمای جامع
پرنسس زیبایی
بوی سیب BOUYE SIB
نکته های زندگی
معرفی روستای قزل احمد
ما تا آخرایستاده ایم
روستای چشام
سایت روستای چشام
عکس سرا + جام جهانی 2010
عکس های عاشقانه
بنده ی ناچیز خدا
رفقا
اس ام اس های عاشقانه
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
پتی آباد سینمای ایران
PARSTIN ... MUSIC
سلام آقاجان
منطقه آزاد
❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
علی پیشتاز
هگمتانه
گیاهان دارویی
محمدمبین احسانی نیا
ستاره سهیل
اندیشه های من
ღღتنهاییღღ
تنهایی
شــــــهدای روستای مـــکـــی کوهسرخ
درهم
*bad boy*
آیینه های ناگهان
عاشقتم
یاد نیما
واقعه
چوک بندر
مشاوره - روانشناسی
عشق آباد شهرمن
بچه های خدایی
گل رازقی
شبستان
دل شکســــته
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
اسطوره عشق مادر
نور
Dark Future
**عاشقانه ها**
الهگان
سلامتی و فرج امام زمان صلوات
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
توشه آخرت
Manna
دریایی از غم
ارواحنا فداک یا زینب
علمدار بصیر
عشق الهی: نگاه به دین با ...
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
اواز قطره
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
پیمان دانلود
بچّه شهید (به یاد شهدا)
یه دختره تنها
ورزشهای رزمی
سرباز حریم ولایت
جک ، اس ام اس و عکس
سماموس
حکیم دزفولی
خنده بازار
گل همیشه نازم
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
گل خشک
راه فضیلت
نامه ای در راه عشق
نت سرای الماس
دل پر خاطره
مردود
ست سارافون ودامن شلواری نیلوف
دهکده کوچک ما
گروه اینترنتی جرقه داتکو
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
فقط خدا
COMPUTER ENGINEERING &
شاه تور
اسرا
غزلیات محسن نصیری(هامون)
پاتوق دخترها
اس ام اس جدید
موعود
آتیه سازان اهواز
نور غدیر
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
این نیز بگذرد ...
گالری رنگارنگ
خداجون دوستت دارم
کان ذن ریو کاراته دو ایلخچی
کلاس من
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کیمیا
طوبای محبت
نوری چایی_بیجار
* روان شناسی ** ** psychology *
دوستانه
xXx عکسدونی xXx
شخصی
هرچه می خواهد دل تنگم میذارم
کتابهای رایگان برای همه
مهربانی
نقاشی های الیکا یحیایی
اصولی رایانه
سید خراسانی
زمزمه تنها
« عــــــفـــــــاف و حـــــجــــــاب »
سوادکوهی ریکا
سکوت(فریاد)
نوستالوژی دل ....
عاشقانه ها
mohammad
حرفهای شیرین
عرفان وادب
خیارج سرای من است
حرفهای آسمانی
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
احسان ابراهیم پور
بهنام دانلود
مجموعه مقالات رایانه MOGHALAT COMPUTER
عاشقانه ها
باشگاه پرواز
سکوت پرسروصدا
بدنسازی و هیکل
khoshbakhti
فرهنگی
Morteza Qasemi:Violinist
تنها

راه انداز و برنامه نویس پی ال سی+تازه های فناوری اطلاعات
چشم انتظار
درگز دیار آشنا
عشق بزرگ ترین دروغ دنیاست
دل شکسته
پیامک 590
خط بارون
خط بارون
خط بارون
نبض شاه تور
فرزند روح الله
اخبار دنیای عشق
تجربه های مربی کوچک
صل الله علی الباکین علی الحسین
Sense Of Tune
ghamzade
یٰا عِمٰادَ مَنْ لا عِمٰادَ لَهْ
متالورژی_دانلود فایل برای دانشجویان متالورژی (rikhtegari.com)
رویایی زندگی کردن...
اسماء الحسنی
خوش مرام
تینا
ستاره سهیل
جلسه قرآن وعترت کاشان
قافله شهدا
♥ღردپای عشق♥ღ
در پناه آسمون
انتظار نور
برو بچه های ارزشی
Chamran University Accounting Association
پاتوق سرا
عشق سرخ
مقاله های تربیتی
یاس من
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
فقط خدا
دوزخیان زمین
گل یا پوچ ؟
داستان یک روز
vagte raftan
ناکام دات کام
آزاد اندیشان
گنجینه
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
حفاظ
محمد شادانی
مناجات با عشق
فهادانــ
دانشجو
بیاببین چیه ؟
از یک انسان
غم
زازران
مریم بانو
mahoor
مرجع اس ام اسSMS
قرمز ها
جالب انگیزناک
فقط من برای تو
یادداشتهای روزانه رضا سروری
سیاه و سفید
داود ملکزاده خاصلویی
دوباره سبز می شویم...
شش گوشه
ریاضیات
نوجوونی از خودتون
عکس
امپراتوری هخامنشیان
ME&YOU
*مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)*
آوای آشنا
آرشیو
آرشیو مطالب کتاب جمله های طلایی و مطالب گوناگون[58] . جمله های طلایی[17] . ازدواج[8] . آرامش[4] . تصاویر[4] . خانواده سبز[4] . زندگی[4] . عشق[3] . خوشبختی[3] . رومانتیک[3] . سلامتی[3] . تصویر[3] . زن[3] . میلاد[3] . گناه[2] . مادر[2] . گزیده مجله خانواده سبز[2] . کشمیر[2] . قرآن[2] . عیدنوروز[2] . فریدون مشیری[2] . قانون جذب[2] . مناظره[2] . یادگاری دوستان[2] . کبد چرب[2] . نعمت[2] . جملات الهام بخش و زیبا برای زندگی[2] . خدا هست[2] . تکالیف[2] . تکنولوژی فکر[2] . حسین[2] . دختر[2] . دوستت دارم[2] . دوستی[2] . داستان[2] . زیبایی[2] . علی(ع)[2] . شب قدر[2] . صلوات[2] . صوفی و خرش[2] . اسلام[2] . ارتباط[2] . اس ام اس[2] . پیامبر[2] . اعمال[2] . اعمال شب لیله الرغائب . اعمال هنگام خواب . افتخار به زن بودن . افرادی که چشمشان کمتر از یک نمره ضعیف است، لیزیک نکنند . افسانه زن . افکاردیگران . اقدام عجیب . اگر خستگی و کسالت رهایتان نمی‌کند ! . اگر دعایتان مستجاب شد مواظب سه حالت باشید . اگر نمیتوانی . الحمد لله . الله الله و استجابت دعا . الهی قمشه ای . اما... . امام باقر . امام جعفرصادق . امام رضا (ع) . امام رضا علیه السلام و حفظ آبروی شیعه خراسانی . امام زمان . امام صادق . امام کاظم . امام هادی . امشب لیلةالرغائب . امنیت . امید . امید به زندگی به 150 سال می‌رسد . امیدوار کننده ترین آیه در قرآن . امیدواری . انتخاب نوع حجاب . اندیشه ها . انسان . انسانهای سبز . انگشتر بهشتى . انواع سوشی با طراحی های دیدنی و زیبا . انواع مختلف کفش . اولین ژیانی که تولید شد/عکس . اولین و آخرین سفر انسان به ماه . ای جوووونم . ایدز . ایده . ایده بزرگ . ایران برگر . ایران پرمصرف‌ترین مشتری سیگار تا 40 سال آینده . این 9 خرافه سلامت را باور نکنید! . این خوردنی‌ها شما را خسته‌ می‌کنند . این خوشمزه ها شما را پیر می‌کنند! . این ستارگان زن از شوهرانشان پولدارترند! . این ماده مغذی محافظ لثه است . این میان وعده مانع پرخوری می شود . این نانوایی نان ندارد . اینترنت با مغز ما چه می‌کند . بـآیَـ? . با 16 درخت با شکوه در گوشه و کنار جهان آشنا شوید . با اصول و کلیدهای فهم زبان بدن آشنا شویم! . با اظهار نیاز خود را ذلیل نکنید . با افراد عصبی چگونه برخورد کنیم . با این 12 انگیزه ازدواج نکنید! . با این لباس ها خوش اندام می شوید . با این نوشیدنی شیرین لاغر شوید . با بیل و کلنگ به جان تاریخ یزد افتادند . با تلاش . با خزان‌ زدگی پوستمان چه کنیم . با زبان بدن، مچ همه را بگیرید! . با فواید دارچین آشنا شویم . با مردان کوتاه قد ازدواج کنید! . بارهنگ . بازداشت یکی‌از عوامل تحریکات‌اخیر دراصفهان . بازیگر زن ایرانی از تغییر جنسیت و دنیای مردانه‌اش می‌گوید . باشگاه لاغر اندام های گوشی های موبایل! . بافتن موها . بانوی ایرانی، بهترین ورزشکار زن سال 2014 آسیا . باید و نبایدهای طراحی دکور فضای داخلی خانه . ببخش . بخشش . بخشش کنید، اما . بخور نخور‌های پاییزی از دید طب سنتی . بدون رژیم گرفتن لاغر شوید . برای نوجوان خود وقت بگذارید . برخی از آثار نماز شب . برداشتن موانع موفقیت . برکات‌ ماه‌ رمضان‌ . بسیار مهم و حیاتی . بلایی که سیگار بر چهره می‌‌آورد . به بهانه فیلم ملک سلیمان (ارتباط،دوستی و ...با اجنه مسایل دیگر) . به زن بودنتان افتخار کنید . بهترزندگی کردن . بهترزیستن . بهترین . بهترین خوراکی‌ها برای داشتن چشمانی زیبا . بهترین دعاى حاجت . بهترین راهنمای انتخاب و خرید لباس پاییزی . بهترین فبلت‌هایی که می‌توانید در پاییز خریداری کنید . بهترین و بدترین موادغذایی برای دیابتی‌ها . بهترین و جالب ترین سلفی های 2014 . بهترین کرم دور چشم، مناسب سنِ شما . بهترینها برای سال نو . بهره مندی از دنیا . بهروز یاسمی . بیست معجزه . بیش از 120 انسان منجمد در انتظار حیات دوباره‌اند! . بیماری که جان مرتضی پاشایی را گرفت جدی بگیرید . بیوگرافی ناصر گیتی‌جاه . پاداش کسی که آیة الکرسی را زیاد می خواند . پاسخ . پاسخ به سوالات . پای صحبت «نامزد مرتضی پاشایی» . پایان یا آغاز عاشق . پایه تخت . پایه های اخلاق . پردرآمدترین شغل ها برای زنان . پرسش . پروانه . پروردگار . پس از فوت همسرش! . پسر . پل . پلک بزنید . پند . پوکی استخوان . پیام . پیام ضروری . " دانش کم چیز خطرناکی است " . "حبس" در انتظار مزاحمان تلفنی 115 . "زمین در خوش ترین احوال" . «بهنام تشکر» پدربزرگ شد! . 10 اختراع برتر 2014 معرفی شد . 10 ترفند ساده برای سال اول ازدواج . 10 تفاوت عمده بین مغز زنان و مردان! . 10 چیزی که زن‌ها درمورد مردها تنفر دارند . 10 چیزی که هرگز نباید روی صورت تان قرار دهید . 10 درس زندگی . 10 دلیلی که باعث می‌شوند هرگز ثروتمند نشوید! . 10 راز تحریک متابولیسم بدن . 10 راز حل نشده در مورد انسان‌های اولیه . 10 راز نادیده گرفته شده از تاریخ . 10 روش برای اینکه در زندگی خوش شانس باشیم . 10 فایده معجزه‌ آسای زنجبیل . 10 فرمول ساده برای چکاپ شخصی . 10 مسکن طبیعی عالی برای دردهای قاعدگی . 100 دلاری . 12 آلوده‌کننده هوای داخل خانه . 13 عادت روزمره که باعث پیری میشود . 13 واقعیت چینی که شاید نشنیده باشید . 1387 . 14 باور غلط گوارشی . 14 نکته برای رسیدن به زندگی شادتر! . 15 واقعیت جالب در مورد هند که تا به حال نشنیده اید . 15 کاری که افراد برخوردار از اعتماد به نفس بالا انجام نمی‌دهند . 15روز . 16 اشتباهی که شما را کوتوله نشان می‌دهد! . 18 توصیه همسرانه برای آقایان . 20 دقیقه قبل از خواب قهوه بنوشید . 22 نکته تغذیه‌ای،نمره سلامت‌ . 25 نکته طلایی . 27 چیزی که در 27 سالگی باید یاد گرفت . 3 سال متوالی خشکسالی متوسط تا شدید در 8 استان . 30 . 30 بلایی که نباید سرخودتان بیاورید !!! . 30سال . 4 برابر شدن جمعیت سالمندی ایران . 40 آموزه مهم درباره همسرداری از زبان ائمه . 40 درصد از 200 نوع سرطان، قابل پیشگیری است . 40 نکته مهم اخلاقی در 40 جمله کوتاه و خواندنی . 40درس . 5 اشتباه در شستن صورت . 5 ترفند برای کار کمتر و موفقیت بیشتر در زندگی . 5 نکته حیاتی برای پیاده روی در تابستان . 50 . 6 چای گیاهی که سالم تان می کنند . 6 راهکار برای فرار از استرس های کاری . 6 فایده . 7 پیشنهاد غذایی مهم پزشکان برای سلامت و زندگی شاد خانم ها . 7 دلیل کاهش تمایل زنان به بچه‌دار شدن . 7 غذای ساده برای 7 موقعیت حساس . 79 درصد روزهای امسال پاک و سالم بودند . 7سین . 8 جاذبه طبیعت گردی ایران . 8 غذای سمی . 8 ماده خوراکی برای کم کردن اشتها . 8 نکته مهم . 9 توصیه‌ مفید صبحانه‌ ای! . 9 عادتی که ثروتمندان در زندگی دارند . 9 یار سلامتی بدن به شرط اعتدال . Art . Beautiful letter . Best Photograph . change me . Frying eggs made easy . Kashmir . Nice Garden . RED X RED . sms-اس ام اس . snake man . Surgery of a snake . Taronga Zoo . wow!!! . آبان ماه . آبان، ماه کم آبی تهرانی ها . آتش چهارشنبه . آثار روابط جنسی از منظر قرآن . آخر الزمان . آخرین آمار ازدواج و طلاق در کشور . آخرین آمار بیکاری در کشور . آخرین حرف تو چیست؟ . آدم برفی . آرام شدن . پیامبر اکرم . پیامبر اکرم(ص) . پیامبر اکرم(ص) نمونه کامل اخلاق . پیامبراکرم . پیامبران . پیرزن و مرد گوژپشت . پیشگیری از بارداری در ابتدای ازدواج . پیشگیری از سرطان . پیشنهاد هیجان‌انگیز برای موهای شما . پیوندهای روزانه . تئوری پنجره شکسته . تاثیر رنگ های شاد بر خلاقیت انسان ها . تاثیر قرمزوآبی . تاثیر میوه‌های بنفش و آبی در تقویت حافظه . تاثیر والدین در اخلاق . تاریخچه هفت سین . تاریخچه ولنتاین . تبدیل برج آب قدیمی به یک خانه مدرن . تبریک . تجلیل از پدر تعلیم وتربیت ایران در روز جهانی کودک . تخریب 2 طبقه پاساژ علاءالدین... . تدابیر مردان در همسرداری . تدبیر درست . ترافیک پرحجم در جاده های کشور . ترایفـل کاسـه ای رنگی . ترفندهای ساده برای زندگی . ترفندهای یک کدبانوی کامل . ترول . ترک کف پا را جدی بگیرید . تزریق انسولین، باعث ایجاد سرطان خون می‌شود . تزیین تخم مرغ . تست . تستهایی جالب برای تشخیص طلای اصل از طلای تقلبی . تشخیص آلزایمر از طریق راه رفتن . تشخیص آلزایمر با تست بویایی ! . آزاردهنده‌ترین مشکلات اندروید جدید . آسون ترین کار و سخت ترین کار . آشنایی با علائم، راه‌های تشخیص و مقابله با ویروس‌ کرونا . آشنایی با علایم و نشانه بیماری ها در چهره . آشنایی با معماران چیره دست دنیای جانوران . آشنایی با ویتامین D و بیماری های کمبود ویتامین D . آفرینش زن . آلودگی در آب تهران نداریم . آمادگی ازدواج . آموزش درست کردن بهترین سیب‌ زمینی سرخ کرده‌ دنیا . آموزش نماز . آموزش کمک‌های اولیه به مصدومین اسید پاشی . آموزنده . آموزه های طنز و جالب عمه کتی .
آرشیو
اشتراک
 
طراح قالب
www.parsiblog.com